اول برید پایین و آپ قبلی رو بخونین چون اینبار خیلی طولانیه و توی یه آپ جا نمی شد مجبورم شدم داستان رو نصف کنم پس اول برین پایین و بعد بیاین اینجا و ادامه شو بخونین!
بمیرم الاهی.....هر دوشون فقط نفس نفس می زدن!رفتیم توی همون سالن اون پشت و جفتشون روی مبل ولو شدن ، آیلین و گروهشم همونجا بودن ، آیلین:سهیلا چی شد یدفعه؟!؟!؟ سر از اون بالا در آوردی؟؟؟!!!من که همین طوری مونده بودم.....سهیلا اونجا چی کار می کنه؟!!!......از قبل هماهنگ کرده بودین؟ همون موقعه رامین اومد تو و در حالی که دستش رو شونه ی کامران و هومنو بود گفت – بچه ها خسته نباشید ، خیلی خوب بود....خیلی عالی بود!واقعا خسته نباشید ، سهیلا خانوم شماام خسته نباشی ، خیلی قشنگ زدیا !!! اصلا ببینم این ایده ی کی بود؟! پدرام:کاره خوده کامران بود....به منم وسط کنسرت گفت کامران:نه....باور کنین خودمم یهدفعه زد به سرم......اصلا هماهنگی تو کار نبوده! رامین:جدی؟! ولی من خیلی خوشم اومد از کارت اهنگ اخر خیلی خوب اجرا شد.....جالب بود! هومن:به نظر من یه طوری بود........نمی دونم چه جوری بگم......یه جورایی انگار صمیمی تر.....نمی دونم..... کامران سریع دنبال حرفشو گرفت:آره....اتفاقا دقیقا درست گفتی ، دقیقا همین بود! یعنی منم همین حسو داشتم همیشه خب با کلی دم و دستگا می زدن ولی اینکه فقط یه صدای گیتار روش باشه خیلی صمیمی ترش کرده بود
وسط همین حرفا بودیم که اومدن و به کامران و هومن گفتن که زودتر باید از اینجا برن تا شلوغ نشده ، همه ایستاده بودیم ، بیشتر بچه ها مشغول جمع و جو کردن وسایلشون بودن من کنار کامران و هومن ایستاده بودم که مهسا از پیش آیلین اومد و به جمع ما اضافه شد – کامران جون خسته نباشی، خیلی عالی بود ، اصلا از همیشه قشنگ تر بود......واقعا می گم . کامران زد زیر خنده – واسه این باید از خواهرت تشکر کنی ، اون باعث شد با همیشه فرق کنه – وای کامران این حرفا چیه ؟!!کسی ندونه فکر می کنه من به جاتون خوندم!!!اگه منم نمی اومدم بالاخره یکی این کارو می کرد دیگه!تازه گروه ارکسته خودتون حتما خیلی حرفه ای تر از من آهنگشو می زدن ، این به خاطر خودتون بود که بهتر از همیشه شد....البته همیشه بهترینین ولی اینبار از همیشه ام بهتر بودین! – مرسی...مرسی ، شما هر دوتاتون لطف دارین. مهسا روشو سمته هومن کرد ، تردید تو صورتش کاملا مشخص بود....تردید....خجالت!.....چون واقعا اعتماد به نفسه شو تو حرف زدن با هومن از دست داده بود ، خیلی وقت بود که می ترسید طرف صحبتشو هومن قرار بده بالاخره هر طور که بود با یکم من و من گفت:....هومن جون..... خسته نباشی......خیلی قشنگ و با احساس خوندی ....البته مثل همیشه!واقعا عالی بود....حتما.... هنوز حرف مهسا تموم نشده بود هومن بطری آبی که دستش بود و داشت می خورد و پایین آورد و انگار که پدرام از اون سمت صداش کرده باشه سرشو تکون داد که یعنی الان می یام و بعد بی توجه به حرفای مهسا فقط خیلی سر سری گفت:ببخشید ببخشید! انگار که اصلا گوش نمی کرد! انقد سرد مثل کسایی که اصلا نمی شناسشون!البته نه.....اون حتی با کسایی که نمی شناسه هم این طوری برخورد نمی کنه!......نمی تونم بگم مثل کی!مثل هیچ کس.....اره واقعا ،چون اون با هیچ کس این طوری برخورد نمی کنه! اینو گفت و به اون سمت رفت ، من و کامران که فهمیدیم مهسا چقد خجالت کشید سریع شروع کردیم به حرف زدن و سعی کردیم اصلا به روی خودمون نیاریم که دیدم ، مهسا هنوز چشمش به هومن بود و داشت نگاش می کرد ، هومن اون طرف پیش پدرام رفت ، پدرام یه دختر 15 یا 16 ساله و یه خانم رو که از طرفدارای کامران و هومن بودن و همراه خودش بک استیج آورد ، دختره که معلوم بود خیلی هومنو دوست داره همین طور که گریه می کرد هومنو بغل کرد و هومن خیلی مهربون بهش نگاه می کرد و می گفت:آخی.....عزیزم چرا گریه می کنی؟ خواهش می کنم......این طوری منم ناراحت می شم!اینارو گفت و خودش شروع کرد اشکای اون دختر و پاک کردن و چقد مهسا با حسرت به این صحنه نگاه می کرد مطمئنم توی دلش داشته ارزو می کرده کاش جای اون دختر بود و هومن اونطوری با محبت باهاش حرف می زد
واقعا که حسرت خوردنم داره........نمی دونم چرا هومن که انقد مهربونه با مهسا این طوری می کنه!....یعنی اون تا حالا نفهمیده مهسا چقد دوسش داره؟!.....با این برخوردی که هومن با مهسا می کنه هر کس دیگه ای بود دیگه سمتش نمی رفت ولی مهسا حتی به روی خودش نمی آره که ناراحت شده.....خب همه ی اینا نشون می ده که چقد دوسش داره!!!!!.....یعنی اون نفهمیده!.......نمی دونم!!!!.......اون روزا این تنها کلمه ای بود که تو ذهنم واسه جواب داشتم!
یکم بعد چندتا دختر و پسر دیگه اومدن و شروع کردن با کامران و هومن عکس و امضا گرفتن ، سعی کردم خودمو کنار بکشم و تو مدتی که کامران پیشه اونا بود طرفش نرم....مخصوصا که می دیدم گریه می کردن و معلوم بود اونام فقط طرفدار صداشون نیستن وخیلی اونا رو دوس دارن........نمی دونم ولی یه جورایی به نظرم خودخواهی می اومد که بخوام جلو برم و نشون بدم که دوست دختر کامرانم!
با مهسا جلوی در سالن که داخل هتل باز می شد رفتیم یکم بعدم بادیگارادا اونا رو رد کردن و کامران و هومن و بغیه ی بچه ها هم بیرون اومدن ، ساعت طرف 1 و نیم 2 بود ، همه خسته بودن بیشتر بچه ها با اینکه شام نخورده بودن رفتن بخوابن ، کامران یه حالتی نگام کرد و خندید من:چیه؟چرا می خندی؟ بازم لبخند زد و گفت:هیچی!خوشحالم! – بابته؟ - اینکه راجبت اشتباه نکردم! با حالتی که یعنی منظورشو نفهمیدم بهش نگاه کردم کامران : مثلا همین الان که اومدی اینجا و... فهمیدم داره راجبه چی حرف می زنه......اصلا مگه می شد چیزی رو ازش قایم کرد!.....حواسش همیشه به همه جا بود....حتما تو این مدت فهمیده بود که این طور وقتا در می رم و زیاد جلو چشم نمی یام ، نذاشتم ادامه بده و به آیلین که داشت سمتمون می اومد برگشتم آیلین در حالی که خمیازه می کشید و چشماش به زور باز بود گفت:شب بخیر بچه ها من:مگه شام نمی خوری؟ آیلین :نه بابا از خواب دارم می میرم کامران:نگاش کن!انگار کوه کنده!خب حالا! – الان جای دست درد نکنه بود؟ کامران حیف که الان خیلی خوابم می یاد حالا فردا به حسابت می رسم ، شب بخیر . کامران زد زیر خنده – اخه تو خوابتم نیاد نمی تونی به حساب من برسی – باشه حق با تواِ .....فردا نشونت می دم! حالتش وقتی داشت این جمله ی آخر و می گفت خیلی با مزه بود و همه زدیم زیر خنده کامران رو به منو مهسا گفت:می گم بچه ها گرسنه تون نیست؟ - من:چرا !!!!من که خیلی گرسنمه!!! کامران:خب پس بریم بیرون شام بخوریم . بعدم هومنو و یکم اون طرف تر بود و صدا زد :داداشم.......می یای که بریم؟ - کجا؟ - بریم شام بخوریم ، مگه گرسنت نیست؟ وقتی کامران اینو گفت هومن زد زیر خنده کامران: واقعا که خنده داره آخه منو باش دیگه پرسیدن داره!بریم! هومن که تازه متوجه شده بود قراره ما چهارتایی بریم یکم خودشو جمع و جو کرد و با حالته گرفته ای گفت:نه بابا خندم واسه اون نیست! من گرسنه ام نیست، می رم بخوابم. خیلی سریع برگشت و هنوز چند قدمی بر نداشته بود که مهسا گفت:هومن یه لحظه وایسا! من که هنوز داشتم با تعجب هومنو نگاه می کردم این بار با تعجب بیشتری سمته مهسا برگشتم......آخه چی می خواد بگه؟!!...... انگار خوده هومنم مونده بود که مهسا چی کارش داره.... صورتشو خیلی بی تفاوت کرد و بدون اینکه حرفی بزنه با تکون دادنه سر نشون داد که منتظره بشنوه مهسا کمی عقب عقب رفت وگفت:نمی خواد بری.......من قرار نیست بیام! اینو گفت و خیلی سریع از ما دور شد رفت ، من همین طوری خشکم زده بود......مونده بودم!این خیلی مستقیم بود.....ولی ته دلم زیادم ناراضی نبود.....یه جورایی احساس می کردم حرفه بدی نزد....یه جورایی انگار لازم بود! لازم بود هومن بفهمه بیشتر از اون چیزی که فک می کنه داره منظورشو با رفتارش می فهمونه ، نمی دونستم باید برم دنبالش یا نه! البته می دونستم اگرم برم اون هرگز دیگه بر نمی گرده ولی خب دلم نمی خواست همین طوری بذاره بره ، کامران و هومن هم خیلی جا خوردن ، کامران نگاهی با تاسف به هومن انداخت و هومن تو جواب نگاهش گفت:می گی چی کار کنم؟ - نمی دونی؟ - در هر صورت من بازم گرسنه ام نیست!می رم بخوابم! هومنم رفت و منو کامران همین طوری تنهایی موندیم ، یه چند لحظه ای هر دومون به رفتن اینا نگاه می کردیم و بعد کامران گفت:بیا خودمون دوتا بریم انگار این طوری بهتره – شاید! بریم! این همیشه برام سوال بود که چرا کامران هیچ وقت راجبه رفتار این دوتا باهم هیچ حرفی به من نمی زد و هیمشه سعی می کرد این موضوع و همین طور بسته نگه داره.....البته بعدها به جوابش رسیدم!!!
اونشب منو کامران دوتایی رفتیم شام خوریم و یه گشتی اطراف زدیم ، شب خوبی بود!کلی حرف باهم زدیم وقتی برگشتیم هتل انگار که هیچ کدوم نمی خواستیم از هم جدا شیم و بریم تو سوئت هامون واسه همین یکم تو لابی هتل نشستیم تا دیگه دیدیم خیلی دیر وقته کامرانم که معلومه واقعا خسته اس این شد که گفتم:وای نگاش کن! الان ولت کنن همین جا می خوابیا!پاشو ....امروز خیلی خسته شدی تازه این همه امشبم پیاده روی کردیم ، پاشو بریم بخوابیم دیگه کامران خندید:نه بابا خودم دوست داشتم بریم ، به من خیلی خوش گذشت سهیلا دوباره خندید و گفت:خیلی زیاد! اینو با یه حالته خاصی با تاکید گفت که مثلا ادای منو دربیاره ، یدونه آروم بهش زدم – حالا ادای منو در می یاری؟ - ای بابا حالا خوبه این تیکه ی منو هومن بودا !بدهکارم شدیم! –خب باشه!حالا پاشو! – چیه انقد بریم بریم می کنی؟ کجا بریم؟! – خب بریم تو بگیری بخوابی دیگه – خب تو چیکار داری من اگه بخوام خودم می گم – نخیر معلومه اصلا از صورتت....آخی بمیرم من می دونم ، خیلی خواب می یاد....پاشو! کامران دستشو دور گردنم انداخت :من دیوونه ی همین مهربونیاتم دیگه!جدی می گم سهیلا اولین چیزی که آدم تو اخلاق تو می بینه همین مهربونیته ، اصلا از قیافه ات معلومه چقد مهربونی – الان منظورت چیه؟ - آها ! آفرین! خوشم می یاد!منظورم اینه که الان من هرچی بگم تو گوش می کنی – عزیزم باید بگم سخت در اشتباهی.....پاشو ببینم....پاشو دیگه داری کلافم می کنی.....مگه نمی گم پاشو!!! بلند شدم و دستشو کشوندم و بالاخره اونم بلند شد و دنبالم اومد ، سوار آسانسور شدیم و بالا رفتیم ، من :اوه ...اوه....الان باید در بزنیم نه؟! این بیچاره ها که خوابن! – اشکالی نداره تقصیره خودشونه می خواستن بیان! هنوز دستامون تو دست همدیگه بود و هردو می خواستیم در بزنیم که کامران با عجله جلومو گرفت:نه نه تو یه دقیقه نزن! – چرااا؟؟!!!! – می گم بیا امشب پیشه ما – نه بابا مرسی – تعارف نمی کنم که تشکر می کنی ! خندیدم و گفتم :نه می دونم عزیزم!حالا یه وقته دیگه می یام – خب الان که وقت هست!تازه مهسا رو هم بیدار نمی کنی – آره ولی خب باشه یه موقعه دیگه – باشه هر طوری راحتی اصرار نمی کنم . چند ضربه به در زدم خوشبختانه یکم بعد مهسا اومد و در باز کرد ، کامران همچنان پشته در ایستاده بود من:پس چی شد؟ خندید و گفت:شما برین بخوابین!هومن خوابش سنگینه طول می کشه تا بیاد –می خوای بیای اینجا – نه ممنون – تعارف نمی کنم که داری.... – آره اره می دونم....تحویل خودم نده! – خب پس بیا! – برو تو! اینو با یه حالته دستوری گفت من: باشه شب بخیر! –افرین ضعیفه! دیگه جوابشو ندادم با اخم در بستم ، مهسا که غرق خواب بود اصلا انگار نفهمید که بلند شده و در و باز کرده همین طور که تلو تلو می خورد خودشو پرت کرد رو کاناپه ، خندم گرفته بود جلو رفتم و گونه شو بوسیدم و اروم تو گوشش گفتم:خوابای کامران و هومنی ببینی! خودمم رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم.....چرا نمی تونم بخوابم.......راستی کامران!!!!....هومن بالاخره در و باز کرد؟!!!.....سریع از جام بلند شدم و در باز کردم و نگاهی تو راهرو انداختم همه جا ساکت بود و هیچ خبری نبود.......حتما رفته تو! منم در و بستم و دوباره رفتم که بخوابم.....نخیر!......کامران چرا نمی ذاری بخوابم؟!!!!.....خودت معلوم نیست داری پادشاه چندمو خواب می بینی ولی فکر و خیالت نمی ذاره من چشممو ببندم!......خدا بگم چی کارت کنه کـــــــامراااااان!....انگاری همونی که تو می خوای باید بشه......آره واقعا انگار نمی تونستم اونجا بخوابم بلند شدم و رفتم بیرون و جلوی درشون وایسادم......خجالت می کشیدم در بزنم....خدا کنه کامران خودش باز کنه!!!......بالاخره دلو به دریا زدم و چند ضربه ی اروم به در زدم.....نخیر انگار خودتم مثل داداشتی!.....جفتتون خوابتون سنگینه!......دیگه اخر سر خیلی محکم در زدم که هومن همین طوری که چشماش بسته بود و داشت در باز می کرد گفت:?who was – منم هومن ، سهیلا! معلوم بود هنوز تو خواب و بیداریه ، شروع کرد چشماشو مالوند و به زحمت بازشون کرد:تویی سهیلا ! بیا تو! منم با خجالت سرمو پایین انداختم و رفتم تو – ببخشید هومن امشب منو کامران نذاشتیم بخوابی – نه بابا ، رو در و دیوار دنبال ساعت گشت و وقتی دید هنوز نصفه شبه یهویی منو نگاه کرد و گفت:چیزی شده؟! – نه...نه....اومدم پیشه کامران! خندید و گفت :آها....ترسیدم اخه این موقعه.... – وای بازم ببخشید!می دونم خیلی بد موقعه اس – نه.....واسه اون نمی گم که! اشکالی نداره بابا! اونجاست تو اون اتاقه البته فک کنم الان خواب باشه اون خیلی زود خوابش می بره ، هنوز سرشو نذاشته رو بالش می ره........می خوای بیام بیدارش کنم؟آخه یکم سخته! تو نمی تونی خندم گرفته بود : نه بابا!نمی خواد توام برو بخواب من خیالم راحت شه عذابه وجدان دارم بیدارت کردم – ای بابا می گم اشکالی نداره.....شب بخیر. هومن همین طور که سمته اون یکی اتاق می رفت با خودش می خندید........نمی دونم چرااااااا!.......منم رفتم سمت اون اتاقی که کامران توش بود اروم در باز کرد و رفتم تو هومن راس می گفت کامران غرق خواب بود......جانم.......چقد خوشگل شده بود آرزوم بود خوابیدنشو ببینم رفتم جلو و لبه ی تخت نشستم .......صورتمو جلو بردم و همین طوری بهش زل زده بودم و قربون صدقه اش می رفتم.....عزیز دلـــــــم مثه فرشته ها شدی......چقد معصوم و ناز شده بود......تازه فهمیدم اصلا لازم نیست چشماش باز باشه تا به ادم آرامش بده.......اصلا من راجبه اش چی می تونم بگم ها؟!.....بالاخره از صورتش دل کندم و خواستم کنارش بخوابم دلم نمی خواست بیدارش کنم ولی خب تخته اش یه نفره بود و باید یکم خودشو جمع و جو می کرد همین طوری بالا سرش وایساده بودم و نمی دونستم چی کار کنم که انگار.... ای خدا من اصلا چی بگم انگار می دونست!همین طوری که داشتم نگاه می کردم توی خواب یکم جا به جا شد و بعد غلط خورد سمته گوشه ی تخت که به دیوار چسبیده بود ، منم همون جا کنارش دراز کشیدم روش طرف من بود ......انقد نزدیک که حتی صدای نفساشم می شنیدم.....با احساسه امنیت و آرامشی که همه ی وجودمو گرفته بودم خیلی زود خوابم برد صبح طرفای 9 اینا بود در حالی که چشمام روی صورت کامران باز می شد بیدار شدم.......یکم چشمامو باز و بسته کردم ببینم درست دارم می بینم!!!انگار یادم رفته بود که دیشب خودم اومدم اینجا ! یه لبخندی رو صورتم نشست که زود محو شد.....امروز روز آخریه که پیشتم کامرانم.......دلت برام تنگ می شه؟!.......قول دادیا!!!........زود برگرد پیشم باشه؟!.......خواهش می کنم!حتی یه روزم نمی تونم تحمل کنم چه برسه به....
از جام بلند شدم باید می رفتم چمدونامونو جمع می کردم منو مهسا طرفای ظهر بلیط داشتیم و باید برمی گشتیم LA و بغیه هم بعد ظهر واسه تورنتو بلیط داشتن ، انگار اصلا کامران نفهمیده که من اومدم.....یکم همون جا رو تخت نشستم و بهش نگاه کردمو بعد آروم گونه شو بوسیدمو از اتاق بیرون رفتم چشمم به در نیمه باز اتاق کنار افتاد که هومن اونجا خوابیده بود انگار داشت سرما از اونجا می زد بیرون رفتم توی اتاق ، لای پنجره یکم باز مونده بود و هوای بیرونم که ســـــــــرد!هومن همین طوری خودشو گوله کرده بود و خوابیده بود.....اخی عزیزم سـردت شده؟!.....چرا پنجره رو باز کردی تو این سرما!.....اگه مهسا بفهمـــــه!!!!اول پنجره رو بستم و بعد یه پتوی اضافه از کمد بیرون اوردم و روش انداختم - کامران تویی؟ منم چیزی نگفتم و اروم از اونجا بیرون اومدم و در بستم ..........ای خدا نـــــــه!.......چرا نمی شه دو تا کلید داشته باشیم!خداکنه بیدار باشه!.....و چه حرفه مسخرهای!مگه می شه مهسا بدون اینکه کسی بالا سرش داد و هوار کنه بیدار شه؟! به هر حال بازم از خواب بیدارش کردم و در و برام باز کرد – ببخشید ببخشید! باره دومه بیدارت می کنم خواهرم شرمنده!-وا دیوونه این حرفا چیه! باره دوم کجا بود ؟! باره اوله! – نه بابا دیشبم باز کردی! – دیشب؟! – حدس می زدم خودتمم نفهمیدی – جدی؟.....نه خیر فهمیدم حالا نمی خوام خجالتت بدم به روی خودم نیاوردم! – آره خب باشه تو که راس می گی!مهسا بلند شو باید چمدونا رو ببندیم ساعت 12 پرواز داریما پاشو مهسا خودشو رو کاناپه انداخت و گفت:پس من تا یه چرتی بزنم توام چمدونا رو جمع کن - پاشو ببینم! تو از خواب سیر نمی شی؟!! – سهیلا جونه من!!!یکم دیگه !قول می دم رسیدیم خونه من خالی شون کنم خندم گرفت باشه دیوونه ی دوستداشتنی تو بخواب خودم جمع می کنم
خلاصه چمدونا رو بستم ویه زنگ به خاله زدم ، خاله ام هنوز وگاس بود و قرار بود دو سه روز دیگه هم بمونه و گفت که تا وقتی نیست منو مهسا ارایشگاه رو بچرخونیم کلی ام چیز گفت راجبه شب قبل که یهویی من از اون بالا سر در آوردم خلاصه خیلی خوشحال بود .دیگه مهسا هم بیدارشده بود یاده دیشب افتادم مهسا هم یه جورایی گرفته به نظر می اومد من:مهسا.....راستی دیشب چی شد اون طوری به هومن گفتی؟ -نمی دونم!باورت می شه!فقط یه لحظه احساس کردم دیگه نمی تونم تحمل کنم.....سهیلا واقعا دیگه نمی یام!جایی که بدونم هومن هست نمی یام! از دیشب خیلی فکر کردم هم دلم برا خودم می سوزه هم اون، دیگه بیچاره چطوری بگه نمی تونه تحملم کنه!اگه من عاشقشم باید کاری کنم که اون خوشحال باشه!مگه نه؟!سهیلا من همه ی تلاشمو کردم تو شاهدی!ولی از اینجا به بعدش دیگه دسته من نیست!من ، تو ، آیلین و همه ی تلاشی که واسه این رسیدن کردیم فقط پنجاه درصد قضیه ایم و بغیه اش خوده هومنه......حالا که اون نمی خواد... سهیلا دیگه کاری از دسته من بر نمیاد و این یعنی من باختم!دیشب خیلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره به همین رسیدم!من باید قبول کنم که دیگه اینجا آخر ماجراست نمی خواستم نا امیدش کنم می دونستم این ناامیدی می تونه اونو تا پای مرگ بکشونه – مهسا کدوم ماجرا؟!این ماجرا نیست این یه بازی نیست که تو بخوای انقد راحت از باختنت می گی....داری راجبه زندگیت حرف می زنی! – چرا سهیلا یه ماجرا بود یه ماجرا که از خیلی سال پیش باهم شروع کردیم و حالا دیگه به جایی رسیده که از این جا به بعدش واسه من جایی نیست ، یه فکرایی کردم سهیلا... – چی؟می خوای چی کار کنی؟ -حالا..... حالا بعداَ بهت می گم!بذار فکرامو بکنم و مطمئن شم خندیدم و گفتم :باشه....فقط واااای به حالت اگه چیزه بدی باشه انوقت بدجوری حالتو می گیرم! خندید و گفت :نه!فقط می خوام مطمئن شم که تنها راهش همینه یا نه! از همون لحظه ای که اینو گفت یه جورایی خوشحال شدم نمی دونم چرا پیشه خودم فکر کردم که حتما داره راضی می شه من همه چی و به کامران بگم و از اون کمک بگیرم چون تنها راهی که ما تو اون موقعیت داشتیم همین بود . یکم همین طوری گذشت که دیدم خبری از کامران نیست دیگه طرفای 11 و ربع اینا بود و ما باید زوردتر می رفتیم فرودگاه منو مهسا هر دو حاضر شدیم و اومدیم بیرون انگاری این دو تا هنوزم خواب بودن این دفعه یه بار بیشتر در نزدم که هومن باز کرد بیدار بود ، - تویی ؟! کی رفتی؟چه بی سر صدا! – آخه کار داشتم باید چمدونا رو جمع می کردیم ، کامران؟ - خوابه! رفتم تو و خودمو بالا سرش رسوندم دلم نمی اومد بدون خداحافظی برم.....دیگه باید بیدار شی کامران به من ربطی نداره من که نمی تونم این طوری برم! آروم دستشو گرفتم و سرمو جلو بردم – کامرانم......پا نمی شی؟!!!! دارم می رمااااااا......یه خداحافظی ام نمی کنی؟! همین طوری نگاش می کردم که چشماشو باز کرد همین طور که تو خواب و بیداری بود گفت– اِ تویی؟! اینجا چیکار می کنی؟ کجا داری می ری؟ - آقا کامران من از دیشب اینجا بود همین جا ام خوابیده ام ولی تو نفهمیدی – جدی؟پیشه من خوابیده بودی ؟ چرا نگفتی پس؟!صدام نکردی! – دیگه گفتم بیدارت نکنم الانم ما داریم می ریم دیگه – ای وااااای مگه ساعت چنده؟ - 11 و بیست دقیقه اس دیگه کم کم داره دیر می شه اومدم خدافظی کنم ازت – صبر کن ببینم من می خواستم تا فرودگاه بیام.....وایسا منم حاضر شم – نه.....نه.....واسه چی بیای؟اصلا نمی تونی بیای شما خودتون باید 1 فرودگاه باشین حالا تا بخوای یه دوش بگیری و وسایلتونو و جمع کنین و بغیه بچه ها جمع و جو شن کلی وقت می بره اصلا نمی رسی بیای . خلاصه کامران اصلا گوش نمی داد منم لباساشو پشتم گرفته بودم و بهش نمی دادم چون واقعا اومدنش بی خودی بود فقط خودشونو از کارشون می انداخت و بالاخره راضی شد که نیاد من– کامران دیرمون شد اگه می دونستم انقد قراره باهات کنجار برم اصلا بیدارت نمی کردم . با ناراحتی نگام کرد و گفت:دلت می اومد بی خدافظی بری؟! کاش می شد می اومدی با ما اینو گفت اروم جلو اومد و منو تو بغلش گرفت – این چند روزی که تو بودی با همیشه فرق داشت خیلی به منم خوش گذشت ولی حالا که داری می ری... منم دیگه دلم می خواد زودتر تموم شه و برگردم!دیگه حوصله ندارم اینجا بمونم . با این حرفش چشمامو محکم بستم و سرمو به سینه اش چسبوندم.....یه طوری شدم.....از اینکه اونم دقیقا مثل من بود.....مثل من که وقتی جایی با اون هستم تا اون هست خوشحالم ولی از همون لحظه ای که می ره دیگه تحمل اونجا رو ندارم و فقط دلم می خواد منم زودتر برم......یعنی اونم همون قد که من دوسش دارم منو دوس داره؟؟؟!....کامران ممنونم....!!!ممنون از تک تک جمله هات که بوی عشق می دن....
از آغوشش بیرون اومدم هنوز دستاش دو طرفه شونه هام بود چشمامو تا می تونستم بالا انداختم و به سقف زل زدم تا اشکام سرازیر نشه... ولی شد... قطره اشکی که رو صورتم غلطید و پاک کرد ، همونجا رو بوسید و صورتشو به صورتم چسبوند:زیاد طول نمی کشه....بهت قول می دم! – می دونم ولی... تو بگو حتی یه روز!می میرم کامران!زود بیا
خلاصه چهارتایی اومدیم پایین البته تا کامران و هومن چمدونامونو پایین بردن منو مهسا هم رفتیم و از ایلین و بغیه بچه ها و بعدم پدرام و اقای زمانی خدافظی کردیم دیگه تا رسیدیم پایین آژانسم اومده بود ، کامران و بغل کردم و دوباره ازش خدافظی کردم بعدم هومنو بغل گرفتم:هومن جون زود بیایاااا!دلم برات تنگ می شه – اخی منم همین طور..... حتما! مهسا هم با کامران رو بوسی کرد و بغلش کرد و بعدم خیلی سرد با هومن رو بوسی کردن و ما سوار ماشین شدیم
منو مهسا برگشتیم LA و چقد تنها بودیم اون چند روز! حتی دوستای دانشگامون همه مسافرت بودن و خلاصه شهر سوت و کور بود هر روز صبح می رفتیم آرایشگاه و باز می کردیم و بچه های اونجام فقط دو سه تاشون می اومدن چون مشتری کم بود و لازم نبود همه بیان خلاصه سه چهار روز گذشت و سر کله ی خاله پیدا شد کلی دلمون واسش تنگ شده بود واقعا اون مدت فهمیدم که چقد وجود خاله هما باعث می شه کمتر جای خالیه مامان و حس کنیم.....راستی گفتم مامان!همون روز بهش زنگ زدم ، مامان خیلی عصبانی بود و می گفت که جلو عمو شهرام اینا آبروشونو بردیم آخه منو مهسا گذاشتیم توی آخرین لحظات گفتیم که نمی یام و مامان مثل همیشه مثل اینکه بهش الهام شده باشه کاملا مطمئن بود که همش زیر سر خودمون بود و از همون اول قصد نداشتیم که بیام حالا من اصلا دربند حرفای مامان نبود اون داشت با عصبانیت اینا رو می گفت و من هی با خوشحالی می پریدم وسط حرفش که اینا رو ولش کن بذار یه چیزی می خوام تعریف کنم ، بالاخره مامان آماده ی شنیدن شد و من تمام ماجرای رابطه ام با کامران و واسش تعریف کردم مامان که اصلا توقع نداشت به قوله خودش رویاهای احمقانه ی من یه روزی به واقعیت بپیونده با ناباوری و هیجان گوش می کرد و یکم بعد با یه حالتی گفت:نمی دونم......نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! من:مامان؟!نمی دونی؟! دخترت بعد از سالها به تنها آرزوش رسیده و اون وقت شما نمی دونی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟! – عزیزم بابته اون که واقعا خوشحالم......مگه می تونم چشمامو رو اون همه سالی که جلوم عذاب می کشیدی و صدات در نمی اومد ببندم؟!.....ولی.....من می ترسم این ارتباط وابستگیه ترو بیشتر کنه که حتما می کنه....تو فکره دو روزه دیگه خودت هستی؟! دقیقا می دونستم تو ذهنه مامان چی داره می گذره ولی من انقد هنوز تو شک اتفاقی که افتاد بودم که اصلا فرصت نمی کردم به این فکر کنم که حالا اگه یه روزی کامران بره من باید چی کار کنم اصلا دلم نمی خواست حالا که به اینجا رسیدم بخوام به این چیزا فکر کنم مامان:ولی سهیلا خیلی دلم می خواد این آقا کامرانتو از نزدیک ببینم تا بفهمم چی کار کرده این دختره من این همه ساله به خاطرش شب و روز نداره – مامانم به خدا ببینی به من حق می دی – من الانم بهت حق می دم عزیزم.خلاصه مامان خیلی خوشحال شد ولی در کناره اون خوشحالی نگرانیه مادرانش هم پا برجا بود . تو اون مدت تلفنی با کامران ارتباط داشتم و واقعا که جای خالیشو هرگز هیچ کس و هیچ چیز نمی تونست پر کنه! مخصوصا حالا!
هشت روز از اومدن ما می گذشت که صبح طرفای 10 یا 11 بود که صدای زنگ مهسا رو جلوی در کشوند صدای مهسا رفت بالا:ســـــــــــلام ، بابا دلمون تنگ شد واست کجایی تو؟پس کی اومدین؟ خودمو زود جلوی در رسوندم مهسا تو بغل ایلین بود – ســــــلام ایلین جونم ، اومدین؟! کامرانم اومده؟! آیلین اومد تو و منم بغلش کردم – واااای آیلین دلم خیلی برات تنگ شده بود –آره جونه تو معلومه....می بینی مهسا!هنوز نیومده سراغ کامران و ازم می گیره! سه تامون زدیم زیر خنده من– نه دیوونه من اگه کامران و دارم از کمکای تواِ - کیه که یادش بمونه! یه دونه زدم بهش – دیگه پررو نشو بیا بشین ببینم . آیلین نشست و منم یه فنجون قهوه واسش آوردم من– حالا اگه ناراحت نمی شی و بهت بر نمی خوره و قهر نمی کنی و... آیلین– خب حالا بگو چیه؟ - می گم بگو ببینم کامران و هومنم برگشتن؟ - سهیلا اگه می دونستم انقد لوس می شی هیچ وقت این کارو واست نمی کردم – زهر ماررررر!اصلا من یه چیزی گفتم تو چرا جدی می گیری؟تو مثلا چی کار کردی این وسط؟! –حالا که خرت از پل گذشت بله دیگه ایلین کیه! مهسا:آیلین بسه انقد دیوونه بازی درنیار بگو اومدن یا نه این غش می کنه الان آیلین: اره بابا خیالت راحت باشه همون باهم اومدیم ، آخر شب یعنی طرفای صبح بود که رسیدیم – جدی؟پس چرا کامران نیومد پیشم؟ - ول کن دیوونه ! چهار صبح بودااا !اتفاقا کامران می خواست بیاد یعنی از همون جا که راه افتادیم بحث شون با هومن همین بود هومن می گفت مگه دیوونه شدی سهیلا هم حتما خوابه و این حرفا فکر می کنم بالاخره ام موفق شد که جلوشو بگیره من:آخی عزیز دلم.....دیگه امکان نداره صبر کنم. سریع از جام بلند شدم که حاضر شم و برم خونه شون که آیلین گفت:دیوانـــــــــه!اون بیچاره ها حتما خوابیدن!خوبه دارم می گم 4 صبح رسیدیم!اونا حداقل امروز تا غروب می خوابن! واقعا که این مدت خیلی خسته شدن!از این کشور به اون کشور اونم تمام مدت بالای استیج!منو بغیه ی بچه ها که فقط واسه چندتا اهنگ اون بالا می رفتیم دیگه اخراش نفسمون در نمی اومد این طفلکیا چی می کشن!تازه بعد از اینا همه می رفتیم استراحت می کردیم ولی این دوتا تازه باید وایمیستادن عکس و امضاو.... بدترشم اینجاست که همه ی خستگی و بی خوابیشونو قایم می کردن تا نکنه کسی ناراحت بشه . ایلین همین طوری تعریف می کرد و منو مهسا هر دو بهش زل زده بودیم و قربون صدقه ی اونا می رفتیم منم آروم اومدم نشستم ، دیدم حق داره آیلین!حالا هر وقت بیدار شدن حتما کامران خودش زنگ می زنه مهسا:سهیلا برا شام دعوتشون کن! حتما امشب حوصله ی شام درست کردن ندارن! من:آره راس می گی فکر خوبیه ، قرمه سبزی درست می کنیم با فسنجونم اونم نه با مرغ با کفته های کوچولو! سه تامون زدیم زیر خنده آیلین:آره خیلی خوبه! نگاهی به آیلین انداختم و گفتم:خب توام که غلط می کنی نمونی آیلین:من؟!نه بابا من امروز کار دارم واسه همین انقد زود پاشدم گفتم یه سر به شما بزنم و بعدم برم به کارام برسم مهسا:خب حالا!کار دارم ، کار دارم راه انداخته!امشب باید بمونی خواهرمو کمکم کنی دست تنهاس! منو آیلین هر دو طرفش برگشتیم –چرا تنها؟تو کجایی؟ مهسا یکم این طرف و اون طرف و نگاه کرد و گفت:من....من امشب خونه نمی مونم.... خواهش می کنم مخالفت نکنین خودتونم می دونین که نباشم خیلی بهتره هم واسه هومن هم خودم... من یدفعه همه ی شوق و ذوق ام خوابید و گفتم:ولی من دلم می خواست تو باشی ، خب اشکالی نداره اصلا منم بعداَ می رم خودم کامران و می بینم بعدم آیلینم که اینجاست سه تایی ام خوش می گذره مهسا:من دوس دارم امشب اونا بیان اینجا!باور کن اصلا برام سخت نیست من خودم پیشنهاد دادم که اونا بیان از اولم قصدم این بود که خودم برم!آیلین تو یه چیزی بهش بگو آیلین:آخه مهسا به خدا تو نباشی به ماام خوش نمی گذره!ما هم همش عصابمون خورده که تو جات خالیه! مهسا:یه بار گفتم من خودم پیشنهاد دادم اگه برام سخت بود می گفتم مگه تعارف دارم با شما دوتا بخدا اگه بخواین یه کلمه دیگه حرف بزنین من می دونم و شما! من:مهسا انقد یه دنده نباش من این طوری دوس ندارم!تو بزاری بری که..... مهسا:سهیلا تو واقعا فکر کردی من بعد از این بیست و خورده ای سال با تو تعارف دارم؟!آره؟! – خب نه ولی... – پس دیگه راجبه اش حرف نزن! موضوع انقد که شما فکر می کنین پیچیده نیست خلاصه اخرش این بحث با اصرار مهسا تموم شد منو ایلین قبول کردیم که اون بره آیلین:حالا اصلا کجا می خوای بری؟ - آیلین خانوم ما الان کلی دوست اینجا داریم کلی از بچه های دانشگامون هستن!سهیلا می دونه!همشون همیشه واسه این ور و اون رفتن و این حرفا آمادن تازه خیلی وقته ما باهاشون جایی نرفتیم یه زنگ می زنم جمع می شن باهم می ریم بیرون، خیالتون راحت باشه به من بد نمی گذره! آیلین:خب چرا پیشه خاله هما نمی ری ؟یه سر بهش می زنی تا کامران و هومن برن! –آره دوس دارم برم پیشه خاله ولی حوصله ی شاهینو ندارم من:اره بابا ولش کن نمی خواد بری اونجا آیلین:ولی مهسا یه چیزی بگم.......یه وقتایی دلم واسه شاهین می سوزه....اخه اون خیلی تو رو دوس داره ، مثلا تو هیچ وقت تحویلش نمی گیری ، هیچ وقت درست و حسابی باهاش برخورد نمی کنی ولی اون بازم ول کن نیست و دنبالته . مهسا زد زیر خنده :تو چقد ساده ای آیلین !آره خب حقم داری دلت واسش بسوزه!حق داری فک کنی که اون منو دوس داره! آیلین اون انقد غد هست که اگه واقعنم یکی رو دوست داشته و طرف یه بار باهاش بد برخورد کنه واسه همیشه قیدشو بزنه حالا تو فکر می کنی... ، دیوونه شاهین نه اینکه منو دوس نداره تازه حالشم از من بهم می خوره! آیلین بی چاره خیلی تعجب کرد خب به قول مهسا حق داشت چون از چیزی با خبر نبود و همون طوری که منم همیشه گفتم شاهین انقد رفتارشو تو ظاهر عوض کرده بود که هیچ کس باور نمی کرد همه ی اینا فیلمشه البته غیر از منو مهسا!!! آیلین:مهسا چی داری می گی؟یعنی چی ؟ من نمی فهمم! اصلا تو و سهیلا یه طور عجیب همیشه راجبه شاهین حرف می زنین اینکه آدم درستی نیست و از اولم اینو بهم گفتین و قبول دارم واقعا خودمم فهمیدم ولی دیگه اینو نمی تونم بفهمم!مگه می شه شاهین از تو بدش بیاد! مهسا:ولش کن آیلین این قضیه خیلی طولانیه واسه وقتیه که ما ایران بودیم و شاهین واسه اولین بار بعد از خیلی سال اومده بود ایران،وقتی که جلوی چشمای همه داشت یه جورایی غیر مستقیم ابراز علاقه می کرد و بد جوری خورد تو ذوقش! منو مهسا هر دو زدیم زیر خنده و این آیلین و کنجکاو تر می کرد آیلین:شما به چی می خندیدن؟مهسا خواهش می کنم تعریف کن خیلی دلم می خواد بدونم مهسا:خب گفتم که این قضیه از همون موقعه شروع شد که ما هنوز تو ایران بودیم ، شاهین بعد از 10 ، 12 سال اومده بود ایران! آخه می دونی که بابای شاهین یا همون شوهر سابق خاله هما توی ایران زندگی می کنه و شاهین اومده بود پیشش و یه شیش هفت ماهی اونجا موند و یدفعه شد گل سرسبد فامیل!البته اینم بگم که واقعا همه اینا تقصیر مامان شد! نمی دونی واسه ورود خواهر زاده ی یکی یدونه اش چه مهمونیی گرفته بود از صد تا عروسی بزرگ تر! ناگفته نماند که این مهمونی یه جورایی بیشتر شبیه جشن شاهزاده ی داستان سیندرلا شده بود که قرار بود دخترای شهر و جمع کنن تا شاهزاده یکی رو بپسنده!همه ی فامیل از فرصت استفاده کرده بودن و دختراشونو کلی درست کرده بودن تا شاید به چشم شاهزاده که همین آقا شاهین باشه بیاد خلاصه نمی دونی اونشب چه خبر بود هر کدوم از دخترای فامیل به خیال اینکه سیندرلای اون شب باشن کفشای پاشنه طلا شونو پوشیده بودن و مدام دور و بر شاهین می چرخیدن... آیلین:غافل از اینکه....سیندرلای واقعی توی اتاقش نشسته و به عکس هومنش زل زده!!! مهسا زد زیر خنده و گفت: نه بابا موضوع اصلا این نبود!غافل از اینکه..... اصلا شاهزاده ای وجود نداشت! این دفعه فرشته خانوم به جای اینکه سراغ دختره بره و سیندرلاش کنه رفته بود سراغ شاهین و شبیه شاهزاده ها کرده بودش! اون موقعه هر کی اینو می دید و سر و وضعه شو نگا می کرد فکر می کرد که این واسه خودش اینجا یه دکتری مهندسی چیزی شده! کسی خبر نداشت که اون به زور خاله ی بیچاره می ره دانشگاه که اونم بعد از چند ترم اخراجش می کنن! خلاصه اون شاهینی که اومده بود زمین تا آسمون با اینی که اینجا می بینی فرق داشت واقعا شرایطتش واسه خر کردن این دخترای احمق فامیله ما عالی بود چون خب از لحاظ قیافه که چیزی کم نداره با اینکه ازش متنفرم ولی خب دیگه نمی تونم اینو زیرش بزنم که تا حالا هیچ پسری رو به زیبایی این عوضی ندیدم!چشمای گرد و درشت و آبی رنگش با اون پوست برنز و موهای قهوه ای چشمای خیلیا رو خیره می کنه! تازه اون روزا مجبور نبود فیلم بازی کنه و شخصیت واقعی خودشو نشون می داد یه پسر فوق العاده مغرور!!!! باورت می شه آیلین؟! انقد خودشو می گرفت که حد نداشت! نمی دونی تو اون مهمونی چطوری با غرور دخترا رو نگاه می کرد و هر دفعه کنار یکیشون یه گوشه ای نشسته بود و حرف میزد اونشب از تمام حرکات ریز و درشتش هم من و هم سهیلا فهمیدیم که چقد این پسر پست و عوضیه و بد جوری از چشممون افتاد البته همه اینو فهمیده بودن ولی جالب اینجا بود که هیچ کس غیر از ما دوتا به روی خودش نمی اورد! خلاصه از اون به بعد این روال تو همه ی مهمونیا و جشنای فامیل ادامه داشت من که حالم از این پسره بهم می خورد وقتی می دیدم که دخترا چطوری دور و برش می چرخن و دنبالش می دون دیگه آتیش می گرفتم مثلا وقتی می خواست سیگارشو روشن کنه و یه کلمه می گفت فندک هر طرفو که نگاه می کردی یکی از دخترا در حال بیرون آوردن فندک از کیف و جیبش بود به دقیقه نمی کشید که جلوی آقا انواع و اقسام فندک ردیف می شد اونم همچین با غرور اینا رو نگا می کرد خودشم می فهمید که همشون له له می زنن که اون اشاره کنه خلاصه واسه خودش سلطنتی بود تنها کسایی که پا به پای منو سهیلا حرص می خوردن پسرای فامیل بودن اونا هم اصلا از این تازه وارده خوش تیپ که دخترا انقد تحویلش می گرفتن خوششون نمی اومد تا اینکه یکی از شبای عید بود و به رسم خانوادگی ما هر شب باید همه ی فامیل خونه ی یکی جمع می شدیم و اونشب نوبت ما بود ، ما دختر و پسرا تو سالن بالا بودیم تقریبا اخر شب بود و تعداد ماهام زیاد بود اون جور شبا پاسور بازی کردن خیلی طرفدار داشت ، ولی چون تعداد زیاد بود همه نمی تونستن بازی کنن، دیگه راه شو یاد گرفته بودیم که این جور وقتا باید چی کار کنیم هممون رو زمین گرد نشستیم و سام یکی از بطریای خالی رو برداشت و اون وسط رو زمین گذاشت و چرخوندش ، همون بازیه قدیمی! بطری انقد می چرخید تا خودش یواش یواش وایسه و بعد سرش سمته هر کی که بود اون انتخاب می شد و دفعه ی بعد اون اینکار می کرد تا یارشو انتخاب کنه خلاصه انقد ادامه پیدا می کرد تا چهار نفر کامل بشن ، اون شب نفر اول و یارش انتخاب شدن دفعه ی سوم بطری سمته شاهین ایستاد و این بار اون باید می چرخوند تا هم بازیش پیدا بشه ، همه چششون به بطری بود مخصوصا حالا که شاهین چرخونده بودش و یه دست با اون بازی می کردن منو سهیلا که هیچ علاقه ای به هم بازی شدن با شاهین نداشتیم هر کدوم سرمونو به یه چیزی گرم کردیم بطری همین طوری داشت می چرخید که شاهین جلو اومد و وقتی سر بطری طرف من بود پاشو روش گذاشت تا دیگه حرکت نکنه همه همین طوری چشماشون گرد شده بود و نگاش می کردن،شاهین جلوی من ایستاد و دستشو سمتم گرفت تا از رو زمین بلند شم – من یارمو انتخاب کردم ....پاشو! سینا از اون طرف اومد و گفت ای بابا شاهین دیگه تقلب نداشتیما این قبول نیست ، بطری و برداشت و یه باره دیگه چرخوندش شاهین هنوز اونجا ایستاده بود و گفت من بازی نمی کنم جام یکی دیگه رو بذارین ! آقا سینا اینم یادت نره که من کاری به بطری ندارم ، واسم فرقی نمی کنه بطری طرفه کی وامیسته مهم اینکه مــــــن کی رو انتخاب می کنم! اینو خیلی با تاکید گفت دوباره دستشو دراز کرد و با یه حالته خیلی طلبکارانه گفت پاشو دیگه ، بیا باهات کار دارم.می خوام یه گپی باهم بزنیم!!!می دونی که... من همین طوری هنوز نگاش می کردم که جلوی چشمام یه بشگن زد و گفت چیه؟ماتت برده؟ هر هر زد زیر خنده و گفت نکنه باورت نمی شه؟!آره بابا با توام! خیلی بهم بر خورد فکر کرده بود کیه که داشت اون طوری باهام حرف می زد؟!!!!! شاید اگه مثل آدم حرفشو می زد منم یه طوری بهش می فهموندم که ازش خوشم نمی یاد ولی اون با گستاخیه تمام پیشنهادشو داد و حقشم این بود که با گستاخی جواب بگیره دستشو کنار زدم و از جام بلند شدم و همین طوری که با یه حالته خیلی مسخره داشتم نگاش می کردم گفتم حالا چی شد که پیشه خودت فکر کردی تو باید انتخاب کنی؟!نه آقا شاهین اینجا انتخاب با منه نه با تو!اگرم بخواب انتخاب کنم مطمئن باش اون هر کی باشه تو یکی نیستی!آخه راستش تو اصلا در حد و اندازه ی من نیستی!بعدم همون طوری که نگاش می کردم و پوسخند می زدم از کنارش رد شدم و رفتم اونطرف پیشه بچه ها که باهاشون پاسور بازی کنم ،حالا اینطوریام نبود ولی واقعآ واسش لازم بود !وقتی اون اونجوری با همه رفتار می کرد لازم بود یکی پیدا شه که خودشو از اون بالا تر بدونه! پسرا با پررویی تمام شروع کردن واسم دست و سوت زدن و یکم بعد سهیلا هم با اونا همراه شد شاهین همین طوری سر جاش وایساده بود از عصبانیت داشت منفجر می شد واسش خیلی گرون تموم شد که جلوی اون همه چشمی که بهش خیره شده بودن یکی این طوری غرورشو بشکنه اونی که همه رو چپ چپ نگاه می کرد و انقد به خودش مغرور بود ، اونجا بود که واسه همیشه از چشمش افتادم فقط یه جمله بهم گفت با یه حالت تنفر نگام کرد و گفت:این صحنه رو هیچ وقت یادت نره!چون شک نکن که همین کارو باهات می کنم! و می دونستم این قضیه همونجا تموم نمیشه و کاری که می گه رو واقعا می کنه خلاصه از اون شب به قوله خودمون کل کلای منو شاهین شروع شد هر جا که همو می دیدم یا اون یه چیزی به مسخره به من می گفت و یا من می گفتم و شروع می شد و هر بار یه برنامه ای داشتیم منم که اصلا خوشم نمی اومد فک کنه جلوش کم آوردم پا به پاش می رفتم آیلین:با چه کسیم در افتاده بود! لجباز تر و غد تر از خودش! مهسا :آره واقعا! یه مدتی گذشت ولی شاهین به خواسته اش نرسیده بود اون هرچی می گفت منم یه جوابی واسش داشتم وچیزی که واسش بدتر از همه بود این بود که همه می دونستن شاهین اول از من بدش نمی اومد از وقتی اون چیزا پیش اومد داره تلافی می کنه!شاهین اینو دلش نمی خواست دنبال این بود یه اتفاقی بیوفته که همون صحنه ی اونشب تکرار شه ولی جاهامون باهم عوض بشه این شد که یه فکر جدید به سرش زد می دونست با غدیش نمی تونه منو سمته خودش بکشونه و باید یه کاره دیگه کنه تا این دفعه من برم طرفشو اون به خواستش برسه ، هم تلافیه اون شب سرم در بیاره و غرور از بین رفته شو جلوی بغیه دوباره بدست بیاره! این دفعه شروع کرد ابراز علاقه و هر چقد من بیشتر مسخرش می کردم و دس می نداختمش اون بیشتر ادامه می داد تا اینکه برگشت آمریکا دیگه ما ندیدیمش واقعا فکر نمی کردم هنوزم اون قضیه انقد بخواد واسش مهم باشه وقتی منو سهیلا اومدیم اینجا توی همون فرودگاه که دیدمش فهمیدم که نه!هنوزم ول کن اون ماجرا نیست! ولی واقعا یه آدم تا چه حد می تونه کینه ای مزخرف باشه!حالا یه اتفاقی افتاد و آره! اون روز خیلی مهم بود هم واسه منو شاهین و هم تمام کسایی که اونجا بودن ولی حالا دیگه خیلی از اون موضوع می گذره....دیگه از نظر همه تموم شده و رفته نمی دونم چرا هنوزم شاهین انقد داره کشش می ده! خلاصه اینم تمام ماجرا بود....... آیلین هنوز زل زده بود به مهسا و داشت به چیزایی که اون می گفت فکر می کرد مهسا کوسن مبل و سمتش پرت کرد و گفت:خدا لعنتت کنه آیلین دهنم کف کرد انقد حرف زدم......دیگه از این سوالای طولانی نپرسیااااا!منو باش چه نشستم کاملم براش تعریف کردم! آیلین:نه.....خیلی جالب بود!من اصلا فکر نمی کردم این طوری باشه!تازه یه وقتایی با خودمم می گفتم نکنه همون کاری که مهسا با شاهین می کنه حالا داره سر خودش می یاد و هومن باهاش این طوری می کنه!پس اصلا موضوع اون طوری که من فکر می کردم نیست.... من:آره دیگه اینم از داستان شاهین حالا خیالت راحت شد؟! – آره.....خیلی دلم می خواست بدونم
همین طوری به حرف زدن ادامه دادیم تا ساعت طرفای 3 اینا بود که نهار خوردیم و دو سه ساعت بعدش کامران زنگ زد منم واسه شام دعوتشون کردم و یه نیم ساعت قبل از اینکه اونا بیان مهسا از خونه رفت بیرون تا جلوی در باهاش رفتیم مهسا:برین دیگه.....برین غذا رو آماده کنین!الان می یان عصابم خیلی خورد بود اصلا از رفتنش راضی نبودم.....بی خودی گیر دادم به رانندگیش! من:باشه تو برو.....مهسا ترو خدا آروم بریاااا.....صد بار بهت گفتم این بازیه کامپیوتری نیست تند بری بهت امتیاز نمی دن.....مواظب باش! مهسا و آیلین زدن زیر خنده مهسا:خیلی باحال گفتی سهیلا عین این مامانا که از دسته بچه هاشون حرص می خورن! راس می گفت اصلا دسته خودم نبود.....اصلا چرا اینو گفتم؟!!!.....خلاصه خداحافظی کردیم و اون رفت یکم بعد کامران تنها اومد و گفت که هومن نمی تونست بیاد می دونستم چون فکر کرده مهسا خونه اس نیومده به اصرار ما کامران بهش زنگ زد و یکم بعد اونم اومد ، خوش گذشت! واقعا خوش گذشت وقتی کامرانو دیدم انگار یه جونه دوباره گرفتم با تمامه کارا و رفتارو حرفاش منو بیشتر دیوونه ی خودش می کرد و نمی دونم تا کجا می خواست پیش بره......همه چیز خیلی خوب بود و فقط جای خالیه مهسا بود که خوشحالی منو ناقص کرده بود
اونشبم تموم شد و بعد از اون خیلی روزا و شبای دیگه هم تموم شدن تاریخا تند و تند عوض می شدن و هفته ها می گذشتن ، واقعا وجود کامران به زندگیه من یه رنگ دیگه زده بود و زندگی رو با یه انرژیه خاصی می گذروندم منو مهسا دلمون می خواست یواش یواش کنار درس و دانشگاه به یه کاری مشغول بشیم خاله به محض اینکه اینو فهمید ازمون خواست حالا که ارایشگری رو یاد گرفتیم دیگه رسماً به عنوان آرایشگر همونجا بمونیم چون تا قبل از اون منو مهسا فقط به خواست و خودمونو و کمک خاله آیشگاه می رفتیم من که دلم می خواست یکم محیط اطرافمو عوض کنم و از این یک نواختی بیرون بیام توی یه شرکت ساختمونی مشغول کار شدم و مهسا تو آرایشگاه موند رابطه ی منو کامران خیلی عوض شده بود واقعا از قبل صمیمی تر شده بود و خیلی زیاد بهم وابسته شده بودیم انقد که هر روز هر طور بود باید همدیگرو می دیدیم حتی اگه هر دومون کلی کار داشتیم و این دیدار نمی تونست بیشتر از چند دقیقه طول بکشه تو این بین چیزی که مدام ذهنه منو مشغول میکرد این بود که یه راهی پیدا کنم تا از مشکل قدیمه هومن با مهسا سر دربیارم واقعا مهسا همون کاری که گفته بود و کرد و بعد از اون مسافرت دیگه هومنو ندید !!!
تو همین روزایی که تند و تند می رفتن خیلی زود عید رسید و واسه اولین بار من و مهسا جدا از هم عید و گذروندیم ، من همراه کامران و هومن به دبی واسه کنسرت رفتم و از اونجایی که توی اون تور خوشبختانه اََلن همراه ما بود منم بابته مهسا خیالم راحت شد و اون همراه آیلین و چندتا از دوستای دیگه مون به مسافرت رفت.......نمی دونم انگار واقعا خدا هیچ وقت خوشبختیه کامل و به یه آدم نمی ده!من کامران و آرزوی قدیمی مو بدست آورده بودم ولی انگار باید مقابل این بدست آوردن یه از دست دادنی هم وجود داشت!احساس می کردم تاوانه بدست آوردنه کامران از دست دادنه مهسا ، خواهرم بود چون تو همه ی روزایی که این همه ما دوتا انتظارشو می کشیدیم مهسا هیچ وقت نمی تونست کنارم باشه.......کسی که نقشه ی همه ی این روزای قشنگو باهم کشیده بودیم! چیزی که نداشتم و بدست آورده بودم ولی حسرته چیزایی که قبلا داشتم تو دلم بود و خلاصه همیشه باید انتخاب می کردم که جایی که هستم یا کامران و هومن باشن یا مهسا.......این خیلی سخت بود خیلی زیاد!
تو این مدت یکی از پسرای دانشگاه مدام دور و بر ما می اومد واین به خاطر مهسا بود بنیامین یه پسر آمریکایی یا نه شایدم ایرانی آمریکایی! چون مادرش ایرانی بود البته اونم از ایرانی هایی که انگار جزو اولین کسایی بودن که به آمریکا مهاجرت کرده بودن و به خاطر همین گذر زمان دیگه تعلقی به ایران و ایرانی بودن نداشتن ، از فارسی غیر از یکی دو تا کلمه ی رایج و عادی چیزه دیگه ای بلد نبود ،یه وقتا احساس می کردم شاید وجود بنیامین و ابراز علاقه های موقع و بی موقعه اش و از اون طرف بی محلیای هومن باعث بشه مهسا یکم از فکر هومن بیرون بیاد و جاشو به بنیامین بده ولی هیچ وقت این اتفاق نیوفتاد ، شاید یه روز اگه می فهمیدم مهسا به کسی جز هومن فکر می کنه ازش ناراحت می شدم ولی اون روزا واقعا از ته قلبم آرزو می کرد کاش یکی تو این دنیا بود تا می تونست جای هومنو واسه اش بگیره!!!!!
بنیامین واقعا پسر خوب و دوستداشتی بود مهسا ام اونو خیلی دوس داشت ولی خب فقط در حد یه دوست همین!می فهمی که چی می گم؟!.....
خلاصه می تونم بگم ما رابطه خوبی با بنیامین داشتیم یه وقتایی می اومد خونمون و بهمون سر می زد و این احساسش به مهسا باعث شد ما خیلی بهم نزدیک بشیم وباهاش کلی جور شده بودیم ولی خب دیگه اونم موضوع هومنو می دونست و مهسا همه ی اینا رو واسش توضیح داده بود، واقعا که چقد این پسر فهمیده بود!
خودمو لای پتو جمع کرده بودم......دیگه کم کم داشتم قطره های بارون و که روی پام می ریخت و حس می کردم ، لای چشمو باز کردم........با اینکه آخرای اردیبهشته ولی انگار این بارونه بهاری تمومی نداره!......بلند شدم و جلوی پنجره رفتم.......نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به این طرف و اون طرف انداختم.......نه خیر این بارون هرگز به قشنگیه بارون پاییز نمی شه!!!!!......دستامو تو هم گره کردم....وااااای سرده!!!! پنجره بستم و نگاهی به ساعت انداختم داشت نزدیکه 2 شب و نشون می داد خواستم بخوابم که یادم افتاد مهسا هم عادت داره پنجره ی اتاقشو باز بذاره......حتما الان سرده اش شده .......با عجله از اتاقم بیرون اومدم و آروم در اتاقه مهسا رو باز کرد........پس کجاست؟!......یدفعه دلم هر پایین ریخت!تختش خالی بود ، پنجره ی اتاق کامل باز بود و بارون تقریبا قالیچه ی جلو پنجره رو خیس کرده بود......مهسا؟؟؟......کجایی؟.....باعجله پله ها رو پایین رفتم ، چراغ دستشویی خاموش بود!..........توی آشپذخونه ام نیست!.........ای واااای کجایی مهسا؟!!!......بدون اینکه چیزی تنم کنم از خونه زدم بیرون به این امید که شاید رفته زیر بارون قدم بزنه.........آخه اون که از اخلاقا نداره!!!!!!.....هر چی توی اون تاریکی چشم انداختم خبری نبود....می دونستم!!!!اون از بارون متنفره!!!.....برگشتم تو خونه.....همه تنم خیس شده بود بارون خیلی تند بود........شروع کردم با حرص قدم زدن تو خونه و طول و عرضه حالو طی کردن...... دلم بدجوری شور می زد نمی دونم چرا؟!!!این حسو از همون لحظه که تختشو خالی دیدم بهم دس داد ، شاید این موضوع انقد پیچده نبود ولی من همش فکر می کردم که حتما یه اتفاقی افتاده که اون بدون اینکه به من چیزی بگه زده بیرون........نمی تونستم آروم بگیرم......نکنه اتفاقی واسه کسی افتاده که مهسا این موقعه رفته!!!!! ........نه........حتما همین جاهاست!الان پیداش می شه!هر جا باشه الان پیداش می شه......ای خدا دارم می میرم پس چرا نمی یای مهساااااا!!!!!.......واقعا داشتم دیوونه می شدم فکر و خیالای مختلف که هر کدوم از اون یکی بدتر بودن مدام جلو چشمام مرور می شدن.....یادم به گوشیه مهسا افتاد....به سرعت رفتم توی اتاقش.......همیشه اینجا رو میز می ذاشتش.......خدا رو شکر که با خودش برده!.....سریع اومدم پایین و شروع کردم بهش زنگ زدن........صدای این بوق لعنتی دیگه داشت کلافه ام می کرد..........خدای من چرا جوااااااب نمی ده؟؟!!!.......فقط دستم رو دکمه ی تکرار بود!..... تلفنو گوشه ای پرت کردم و سرمو بین دستام گرفتم.......صدای تلفن باعث شدم یدفعه از جام بپرم، نفهمیدم چطوری خودمو بهش رسوندم و جواب دادم ، مهسا بود صداش خیلی ضعیف بود مدام قطع و وصل می شد – مهساااااا کجایی تو؟!کجا رفتی؟چی شده؟! چرا صدات این طوریه؟! صداش خیلی بد می اومد خیلی فقط تونستم به زحمت بفهمم که داره می گه تصادف کردم.......واااای وقتی اینو شنیدم همه تنم یخ کرد – مهــــــسا حالت خوبه؟خودت خوبی؟ نمی شنید چی می گم یه ادرسی داد که فقط از سر و ته اش اسمه یه خیابونو فهمیدم بعدم قطع شد! بعد از اون هرچی گرفتمش دیگه تو دسترس نبود
تلفنو انداختم کنار و با عجله سمته در ورودی دویدم.......نه نه.......برگشتم و رفتم یه پالتو تنم کردم و گوشیمو برداشتم دوباره سمت در رفتم که یادم افتاد...... ای واااای .......فقط مثل دیوونه ها این طرف و اون طرف می رفتم......دست و پامو گم کرده بودم اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم...... اخرین بار که رسیدم جلوی در بازش کردم دیدم.........اصلا کجا دارم می رم؟!!!!!.....من که اون خیابونو بلد نیستم!تازه ماشینم که ندارم....چطوری برم اونجا.....اونم این موقعه ی شب! ...... کامراااان!کجایی واقعا لازمت دارم!!!!!...... دوباره برگشتم تو خونه ، گوشیه کامرانو گرفتم........یه بوق.....دوتا.......سه تا......چهارتا...... کامران خواهش می کنم.....بیدارشو.....بیدار شو!!! بالاخره صدای کامران از اون ور خط اومد – جانم . صداش به شدت خواب الود بود من:کامران ترو خدا بیا دنبالم باید بریم پیش مهسا تصادف کرده منم بلد نیستم.... همین طوری تند تند واسه خودم داشتم می گفتم کامران که معلوم بود خواب از سرش پریده گفت:سهیلا اروم....آروم....چیه؟....چی می گی؟....من اصلا نمی فهمم آروم تر سهیلا!!!! – کامران نمی تونم به خدا نمی تونم.... بعد با عصابانیت شمرده شمرده گفتم:می گم بیا دنبالم مهسا تصادف کرده!باید برم اونجا – چی داری می گی؟مهسا؟خودش سالمه؟حالش خوبه؟ - کامران من نمی دونم!خواهش می کنم بیا!!! – سهیلا من که لس آنجلس نیستم! وااااااااااای خدا به کلی یادم رفته بود کامران همون روز صبح به خاطر یه مسئله ی کاری با پدرام رفته بود واشنگتن! -اصلا یادم نبود........حالا چی کار کنم.....!!! – آروم باش....هومن خونه اس الان زنگ می زنم بیاد دنبالت . –باشه....مرسی......فقط ترو خدا بهش بگو زود بیاد – باشه....باشه....نگران نباش!....فعلا. یکم همون جا نشستم ، تحمل توی خونه رو نداشتم.....رفتم جلوی در و همون جا زیر بارون منتظر هومن شدم ، طفلک خیلی زود خودشو رسوند زیاد طول نکشید که ماشینش جلوی پام ترمز کرد و منم سوار شدم توی راه هر از گاهی روشو برمی گردوند و نگام می کرد و هر بار که می دید چقد استرس دارم پاشو بیشتر روی گاز فشار می داد....
به همون خیابونی که مهسا گفت رسیدیم ، پای تلفن نفهمیدم داشت کجای اون خیابونو آدرس می داد فقط از چراغ گردونه ماشین پلیس و چراغ قرمز رنگ آمبولانس که خیلی جلوتر معلوم بود فهمیدیم باید همون جا باشه.......آمبولانس واسه چی!!!!!! ، وقتی نزدیک تر شدیم با دیدنه ماشین دیگه مطمئن شدیم که خودشه ، هومن به محض اینکه ترمز کرد از ماشین پیاده شد ، منم پایین اومدم.....اونم با چه وضعی!!!....انگار پاهام سست شدن.....دستمو به ماشین گرفتم تا نیوفتم زمین.......وااااای خدا جون خواهرم کجاست ؟!! خواهر من کجاست؟!.......مهسا کجاست؟!!.......همین طوری اسمشو زیر لب صدا می زدم ، فقط چشم می نداختم تا بتونم مهسا رو پیدا کنم و بالاخره دیدمش که گوشه ای ایستاده.......باورم نمی شد رو پاهای خودش وایساده و سالمه!، دیگه نفهمیدم چطوری خودمو بهش رسوندم هومنم اومد کنار ما ، وقتی جلوی مهسا ایستادم واقعا دیگه کنترل حالم دسته خودم نبود......واسه اولین بار بود اون طوری باهاش حرف می زدم و اون طوری سرش فریاد می کشیدم.....شده بودم مثل دیوونه ها همه ی تنم می لرزید.....صدام می لرزید تا می تونستم صدامو بالا بردم و فریاد زدم:مهسا چرا با من این طوری می کنی؟؟؟؟؟.......می دونی من چی کشیدم تا اینجا رسیدم؟؟؟؟؟!!!.....مگه صد دفعه بهت نمی گم تند نرو مگه نمی گم انقد اون پدال لعنتی رو فشار نده!!!!!!!!.......آخه 2 نصفه شب اینجا چه غلطی می کنی؟!!!! اصلا دسته خودم نبود که چی دارم می گم آخی طفک خواهرم که انگار از من ترسیده بود همین طوری چشماشو محکم رو هم فشار داده و با هر قدمی که من بر می داشتم اون عقب عقب می رفت با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:داشتم می رفتم پیشه بنیامین.... نذاشتم حرفشو تموم کنه و دوباره داد زدم:آخه این موقعه ی شب تو با بنیامین چی کار داری؟!!!!ها؟!!! مهسا:اخه امشب... چی؟!!بنیامین!!!!.....وایسا ببینم امروز چند شنبه اس؟!!....واااای خدا طفلک مهسا حق داشت....بنیامین اونشب پرواز داشت و واسه همیشه می خواست از لس آنجلس بره.....قرار بود مهسا بره دنبالشو تا فرودگاه ببرش......نگاهی به مهسا انداختم......بغض کرده بود با چشمایی که اشک توش حلقه زده بود داشت نگام می کرد با صدای آروم گفتم:آخه اگه بلایی سرت می اومد من می خواستم چی کار کنم ها؟!!!! اینو گفتم و محک تو بغلم گرفتمش مهسا زد زیر گریه – سهیلا ببخشید......به خدا من نمی خواستم ناراحتت کنم.....ببخشید خواهرم....من همیشه واست دردسر درست می کنم...همیشه اذیتت می کنم...
هومن یکم ما رو نگاه کرد و بعد رفت سمت پلیسه که اونجا ایستاده بود و شروع کرد باهاش حرف زدن مثل اینکه راننده ی ماشینی که با مهسا تصادف کرده بوده مست بوده و نتونسته ماشینو کنترل کنه، خوش بختانه کسی چیزیش نشده بود و فقط ماشینا بودن که خسارت زیادی برداشته بودن ،به مهسا گفتم:حالا رفتی دنبال بنیامین؟ - نه دیگه داشتم می رفتم که این طوری شد زنگ زدم بهش گفتم که نمی تونم بیام – حالا راه نیوفته بیاد اینجا ! – نه بابا چیزی نگفت .هومن سمت ما راه افتاد همین طوری که داشت می رفت تو ماشینش بشینه گفت:سوار شین.....ماشینو پلیس باید ببره . هومن رفت تو ماشین ، منم سوار شدم و مهسا همین طور که داشت در عقبو باز می کرد تا بشینه گفت:ببخشید هومن.....تو رو هم تو درد سر انداختم.....مرسی که اومدی. هومن نگاهی به مهسا انداخت و گفت:لازم نیست تشکر کنی......من به خاطر سهیلا اومدم! مهسا با عصبانیت به هومن زل زد ، از ماشین پیاده شد و در و محکم بهم کوبید ، من همین طوری خشکم زده بود یه بار هومنو نگاه می کردم یه بار مهسا رو که کنار خیابون تو اون بارون ایستاده بود چند لحظه ای همین طوری گذشت مهسا محکم به شیشه ی طرفه هومن کوبید گفت:پس چرا راه نمی افتی؟منتظر چیی؟مگه واسه سهیلا نیومدی؟پس راه بیوفت برو دیگه! شیشه رو پایین دادم:مهسا مسخره بازی در نیار سوار شو بریم – سوار شم!!! شده تا خونه پیاده برم با این ماشین بر نمی گردم! .نگاهی به هومن انداختم جرات نمی کردم بهش چیزی بگم ....خیلی عصبی به نظر می اومد و همین طوری که با دندون پوسه لبشو می کند به رو به روش خیره شده بود هر از گاهی با عصبانیت به مهسا چشم می انداخت، مهسا واقعا لجباز بود می دونستم دیگه امکان نداره سوار شه....مونده بودم چی کار کنم .......نه می تونم پیاده شم و بگم با مهسا می رم که این طوری خیلی بد می شه و نه می شه 3 نصفه شب تو خیابون ولش کنم و برم....... واقعا گیج شده بودم که تو همون موقعیت بنیامین به داد من رسید.....اون سمت خیابون ماشینه بنیامین ایستاد مهسا هم که انگار توقع نداشت اون بیاد همین طوری که با پشته دست صورتشو پاک می کرد سریع طرفه ماشینه بنیامین دوید و سوار شد هومن تو آینه داشت نگا می کرد – این کجا رفت؟این کیه رفت سوار ماشینش شد؟ - اون....نه می شناسمش!از دوستامونه! - این موقعه ی شب از آسمون افتاد جلو پای مهسا خانوم؟! – نه!می دونست مهسا اینجاست....این همونه که مهسا داشت می رفت پیشش! هومن پاشو روی گاز گذاشت و ابروهاشو بالا انداخت و گفت:آها! منم دیگه چیزی نگفتم یعنی جرات نکردم که بگم تا حالا هومنو اون طوری ندیده بود خیلی زود منو جلوی خونه رسوند و خودشم رفت
یکم بعد بنیامین مهسا رو رسوند و خودش رفت ، مهسا اومد تو و خودشو رو مبل انداخت – سهیلا یادته گفتم راجبه یه چیزی باید مطمئن شم که اخرین راهه یا نه؟ - آره یادمه – مطمئن شدم! از حال و روزش فهمیدم اون چیزی که اون روز راجبه تصمیمش فکر کرده بودم اشتباه بود.....خدایا چی تو سرشه!!!..... – هومنو نشون بنیامین دادم! قبلنا وقتی بنیامین از دوست داشتنه من می گفت و من از دوست داشتنه هومن همیشه می گفت ارزو می کنم این طوری که تو می گی نباشه و اون از تو بدش نیاد اصلا مگه می شه ؟تو داری اشتباه می کنی!چطوری دلش بیاد که از تو متنفر باشه؟!!! ولی امشب که دیدش می دونی چی گفت؟تنها چیزی که گفت این بود که حق داشتی.....منم یه پسرم.....مطمئنم اشتباه نمی کردی چون اگه غیر از این بود هیچ وقت طاقت نمی اورد این موقعه ی شب با این حال و روزت سوار ماشینه من بشی و اون نگاه کنه! – بنیامین رفت؟ - نباید می رفت؟ - چرا! ولی... اگه تو ازش می خواستی نمی رفت! – چرا باید اینو می خواستم؟من هر تصمیمی که بگیرم به رفتن یا موندنه اون ربطی نداره!- حالا می گی می خوای چی کار کنی؟! – بر می گردم ایران!امشب مطمئن شدم که باید برگردم!دیگه مطمئنم اینجا کاری ندارم
وقتی اینو شنیدم ماتم برد ولی اون واقعا تصمیمشو گرفت! صبح زود اولین کاری که کرد گرفتنه بلیط برگشتش به ایران بود!
خب اینم از داستان بعد از مدتها!!!
منتظر آپ بعد باشید چون به احتمال زیاد آخرین قسمت هست و یه تفاوت کلی با همه ی قسمتهای قبلی داره که...
کامران و هومنی باشید!خداحافظ
می گی باور کنم پیشه چشام بودی و من بیدار!
می گی باور کنم آغوشه تو رویا نبود اینبار....
و چشمانم آنقدر رویا دیده بودند که حضورت را باور نکردم....
سلام به همه ی برو بچه های کامران و هومنی
خوبین؟
مرسی از همه ی شما با این دلای مهربون و کامران و هومنیتون
مرسی که انقد زود می بخشین!!!
مرسی از شما که انقد ماهین!!!!!(این دقیقا جمله ایه که کامران با تاکید زیاد به مامانم گفت!)
نمی دونم چطوری باید تشکر کنم و چطوری جبران که بازم ما دو تا خواهر رو تو جمع قشنگتون راه دادین با اینکه ما هم یکمی مثل فرشته هامون تنبل تشریف داریم!
بازم منم مهسا
می خواستم جمعه آپ کنم ولی انقد که باتون و مشت و لگد خورده بودم دیگه چشمام باز نمی شد بعدشم که به خاطر همون تظاهرات اینترنت بهم ریخت و اینا که خلاصه این شد من امشب پیدام شد وگرنه کی جرات داره ؟!کی اصلا دلش می یاد! گلایی مثل شما رو بیشتر از این منتظر بذاره!واقعا به این رسیدم که فنای فرشته هامون مثل خودشون یه دله دریایی دارن!
واسه دیر کردنه این بار هـــــیچی نمی گم!!!!!چون اگه خودتون برین و داستانو ببینین حتما متوجه می شین!قسمته اینار چندیدن برابر همیشه اس و این یه جبرانه!!!!
راستی ببخشید این روزا همش اسمه منو تو آپ می بینین این خواهر ما یکم کار داره واسه اینه که من همش می یام ولی همین الان داره پای تلفن به تک تکتون سلام می رسونه .خوب دوستای گلم بریم سراغه یادگاریای قشنگ شما
دوسته عزیز ما فقط با وبلاگهایی که به کامران و هومن عزیز مربوط می شن تبادل لینک داریم ، متاسفم!
رویای نازم مرسی ازت که انقد مهربونی مرسی،واقعا منو سهیلا نمی دونیم چطوری از تو و بغیه تشکر کنیم،ببخشید که منتظرت گذاشتیم!دوست داریم خیلی زیاد
Sepide مهربونم مرسی از نظرات دوسته خوبم، واقعا نمی دونی که هر بار نظرای قشنگ و پر محبتت رو می دیدم چقد انرژی می گرفتم و دلم می خواست که زودتر آپ کنم تو خیلی مهربونی ما واقعا افتخار می کنیم به داشتنه دوستی مثل تو!مرسی که انقد خوب درک می کنی واقعا باید ما رو ببخشی که منتظرت گذاشتیم امیدوارم کنکورت رو هم خیلی خیلی خوب بدی و موفق بشی!دوست داریم و البته خیلی زیاد
آقا پیام ممنون از نظرت تو لطف داری
مهشید جان مرسی عزیزم از نظرت این شما اید که باید ما رو ببخشید!باید ببخشید چون ناراحتتون کردیم ، وقتتون رو گرفتیم و منتظرتون گذاشتیم!بازم معذرت می خوایم!
تارای گلم مرسی از نظرت ، ممنون که یاده ما هستی و سر می زنی
فندق عزیزم چشم!از این به بعد حتما!سلام می رسونه ،خیلی زیاد!
*فاطمه*عزیزم مرسی از نظرت مرسی که بازم لطف می کنی و پیش ما می یای ممنون که مارو بخشیدی واقعا ما به تو دوست خوبمون خیلی بدهکاریم بازم باید ببخشی که ناراحتت کردیم و انقد منتظرت گذاشتیم،منمون از نظرای قشنگت!راستی خواهش می کنم عراقیا رو روی سر من نریز به اندازه ی کافی کتک خوردم!
نگین گلم مرسی از نظرت، بله عزیزم معلومه که یادمونه مگه می شه گلی مثل تو رو فراموش کرد ما هم دلمون کلی واست تنگ شده بود و حالا خوشحالیم که بازم پیشتون برگشتیم!
آلیس عزیزم مرسی از نظرت،باید ببخشی که ناراحتت کردیم و منتظرت گذاشتیم واقعا می گم!مرسی پیشمون می یای چشم حتما هر طور که شما بخوایین و این آپ هم برای همون جبرانه!امیدورام خوشت بیاد
نیکای عزیزم مرسی از نظرت ، ممنون ممنون خوش گذشت خیلی خیلی زیاد اصلا مگه می شه دیدنه دوتا فرشته رفت و خوش نگذره؟!!!چشم عزیزم حتما می یایم پیشت
نیلوفر 19 عزیزم مرسی از نظرت ما هم خیلی خوشحالیم که تو دوست گلمون بهمون سر می زنی ببخشید که منتظرت گذاشتیم ،وااااای نیلوفر از کنسرت نگو که....
غزل گلم مرسی از نظرت ، عزیزم نگران نباش داستان تا همون جایی که تو خوندی اپ شده و این قسمت ادامه ی همونه خانومی، سلام همتون رو رسوندم گلم خیالت راحت باشه ، چشم حتما می یایم پیشت!
کیانا(کیارا) مرسی از نظرت عزیزم تو لطف داری ، بله حتما شما یه وبلاگ کامران و هومنی هستی و واسه ما افتخاره که لینکه وبت اینجا باشه!حتما بهت سر می زنیم دوسته خوبم ، ما همین الانم باهم دوستیم مگه اینطور نیست؟!!!
پریسا(ز.م) عزیزم مرسی از نظرت تو یکی از اون دوستای گلمون هستی که خیلی بهش بدهکاریم واقعا باید ما رو ببخشی پریسا جون که ناراحتت کردیم خیلی منتظر شدی عزیزم من شرمنده ام!!پریسا جون دیگه خیلی کمتر از قبل بهمون سر می زنی ، هنوزم ازمون ناراحتی دوسته خوبم؟!
شایسته جان مرسی از نظرت،باشه باشه چشم!اومدم!!!
سارا ح عزیز ما از تک تک بچه ها به خاطر منتظر گذاشتنشون معذرت خواهی کردیم مطمئن باش اگه مشکلی وجود نداشت تو این چند ماه هم غیبمون نمی زد و دیر نمی کردیم پس دیر اومدنمون به حساب ارزش نذاشتن به دوستای گلمون نیست!که اگه این طور بود برامون اهمیتی نداشت کسی ناراحت شده یا نه ،به هر حال مرسی از نظرت
رهای عزیزم مرسی از نظرت خوشحالم که از داستان خوشت اومده، فکر می کنم اولین بار اسمه قشنگتو تو نظرا می بینم!خوش اومدی دوسته خوبم!
شهرزاد عزیزم مرسی از این همــــــــه لطف دوسته قدیمی، مرسی!ما هم دلمون برات خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد! تو خیلی مهربونی این حرفا چیه؟!ما کجا؟!!!!!!!هومن کجا؟!!!!!!ما هم عاشقــــــتیم عزیزم!واقعا باید ببخشی که منتظر شدی،مرسی از نظرت
k.s.h عزیزم ممنون که اینبار نظر گذاشتی خیلی لطف داری چرا تا حالا واسمون یادگاری نذاشته بودی ؟!ما خبر نداشتیم که دوستی به خوبیه تو داریم!واقعنم که همین طوره که تو می گی ، ماها دلمون به وجوده همدیگه خوشه و کامران و هومن عزیزمونم به ماها
و و و... تمام کسایی که تو آپای قبل وقت گذاشتن و نظراشونو برای ما نوشتن
خب خب خب حالا بریم کجاااااا؟!!!
بریم ارمنستان؟!!!
حالا که موافقین قبل از kh story می خوام یه چندتا عکس واستون بذارم از فرشته های نازمون
بچه ها این اپ خیلی طولانی شد ولی شاید تو آپ بعدی از این رفتن و دیدنه فرشته هامونو واستون بگم چون اون روزا که دوستام می رفتن یادمه خیلی دلم می خواست از تمامه حرفای که بینشون با کامران و هومن زده شده بود واسم می گفتن یادم نمی ره پارسال وقتی مارال دبی بود چقد بهش زنگ زدم و اون طفلک چقد بهم زنگ زد و واسم تعریف کرد!خلااصه اگه شما بخوایین منم با کمال میل این کارو واستون می کنم
ولی واقعا نمی دونم ازشون چی بگم چون هر چقدر بگم مطمئنم نمی تونم نشون بدم که چقد اونا مهربونن!تنها کلمه ای که می تونم تو توصیفشون بگم همین اسمه آشنایی که خودمون روشون گذاشتیم!*******فرشتـــــــــه های بدون بال*********واقعا که مثل دو تا فرشته می مونن که بالاشونو قایم کردن به خدا قسم که از فرشته هام بهترن!قسم می خورم چون به این ایمان دارم چون فرشته ها نمی تونن بد باشن بلد نیستن که بد باشن ولی فرشته های بدون بال ما می تونن فقط نمی خوان که بد باشن!بلد نیستن چون نمی خوان یاد بگیرن!پس بهتر از فرشته هان!
واااااای بچه ها انقد باهات مهربونن و آدمو تحویل می گیرن که ادم یادش می ره اینا همون کامران و هومنی هستن که تا حالا فقط از پشت شیشه ی تلویزیون دیدمشون اینا همونایی هستن که همه می شناسنشون اصلا طوری رفتار می کنن که انگار دو تا ادمه معمولین!انگار دوستای قدیمتن و تازه همدیگه رو دیدین!!!وااااای که چقد دلم براشون تنگ شده فقط می تونم بگم رفتم و اومدم وهـــــــــــــــــزاران برابر دیوونه تر شدم!
(((بچه ها من تازه فهمیدم که سایت tinypic فیلتر شده خیلی سایتهای دیگه رو هم امتحان کردم ولی حجم عکسا بالاست هر سایتی قبولش نمی کنه لطفا اگه کسی آدرسه یه سایت درست و حسابی رو واسه Upload عکسا داره برام بذاره که همین آپو ویرایش کنم و عکسا رو واستون بذارم)))
وای خدا انگار حرفای من تمومی نداره!
قبل از داستان یه چیزی می خوام بگم راجبه خیلی از دوستای گلمونه که تو آخرین آپ داستان نظر داده بودن راستش بچه ها من خیلی چیزا راجبه داستان شنیده بودم اینکه خیلا گله کرده بودن که کامران و هومن هیچ وقت به خاطر یه دختر بینشون بهم نمی خوره و این حرفا ولی من هر چقد داستان و مرور کردم یادم نیومد ما جایی نوشته باشیم که بینشون بهم خورده و اصلا نمی فهمم منظورتون از این دقیقا کجای داستانه واقعا نمی فهمم! و خیلیا ناراحت بودن از اینکه چرا هومنو دارین این طوری نشون می دین هومن اصلا این جوری نیست و درست نیست که شما اینا رو می گین ، گلای عزیزم اگه شما داستانو با دقت خونده باشین بارها و بارها توی داستان اومده که هومن اصلا این طوری نیست از این اخلاقا نداره آخه یدفعه چش شده و... "" باهمه می گه و می خنده غیر از من!با همه شوخی می کنه ولی با من که حرف می زنه اخماش توهمه!وقتی با کسیه کاملا مواظبه حرفی نزنه یا کاری نکنه که طرف ناراحت بشه ولی انگار تنها کسی که هر طوری دلش می خواد باهاش رفتار می کنه منم!"" مثلا این عین جمله ای که مهسا تو قسمته پیش گفته و این به شکلای مختلف بارها اومده که هومن همون هومنه خودمونه فقط برای مهسا نه... به هر حال چیه که باعث شده هومن واسه اولین بار با کسی این طور رفتار کنه در کنار کامران و سهیلا موضوع دیگه ی داستانه ماست من پیشنهاد می دم ادامه ی داستانو بخونین حتما هومن برای رفتاراش دلیلی داره و ما اینم تا حالا هزار بار تو داستان گفتیم .و بالاخره بریم سراغ kh story خودمون:
بعد از کلی خواب آشفته که خودم سر و تهشو نفهمیدم از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعته مچیم که روی میز کنارم گذاشته بودم انداختم داشت حدود 11 و نیم و نشون می داد...چرا انقد خوابیدم من که از این عادتا نداشتم!!!...نه خب دیشب دیر وقت بود خوابم برد!... یکم کش و قوص به خودم دادم از تخت بیرون اومدم ، یه سری به مهسا زدم به خودش باشه که شک ندارم زودتر از 2 و 3 بیدار نمیشه .... مهــــــــــســــــا ...... مهــــــــــســـــــا ..... مهــــ.... مهسا:خب خب آروم !چیه چی کار داری؟! – هیچی می گم یعنی بلند شو دیگه! – باشه. اینو گفت و یکم خودشو جا به جا کرد و پتورو روی سرش کشید – اِاِاِاِ ......مهسا!خب بلند شو بریم صبحانه بخوریم دیگه من گرسنمه! بازم تو یک کلمه:می ریم. – مهسا دیگه داری رو مخم را می ریا!!!! بلند شو ببینم... پاشو دیگه.... پاشـــــــــو....زود باش... شروع کردم دستشو کشیدن و خلاصه به هزار زحمت تونستم رو تخت بشونمش ، چشمای پف کردشو به زور باز کرد و به من زل زد – خواهره گلم مگه گرسنه ات نیست؟ - چرا به خدا خیلی !- خب برو سر یخچال یه چیزی بخور دیگه ....منو می خوای چی کار! – نه دیوونه این طوری نه! بیا بریم پایین یه صبحانه ی درست و حسابی بخوریم....قبول داری از وقتی از ایران اومدیم تا حالا مثه آدم صبحانه نخوردیم؟!.......یدفعه یاده اون وقتا افتادم.....آخی یادته مهسا!چه همیشه همه چی حاضر و اماده بود یا بدری خانوم واسمون حاضر و اماده می ذاشت جلومون یا خوده مامان!چقد دلم براشون تنگ شده......حالا ول کن اینا رو هوس کردم یه صبحانه ی درست و حسابی بخورم پاشو ببینم! مهسا بی توجه به حرفای من داشت بالشه شو جا به جا می کرد و زیر لب می گفت:کله ی سحر آدمو از لای پتو می کشه بیرون واسه من تجدیده خاطره می کنه.....ای خـــــــدا... همین طور که داشت با خودش حرف می زد دوباره دراز کشید من:مهسا خانوم.... نذاشت درست و حسابی از دهنم بیرون بیاد که زود پتو رو کنار زد و گفت:نمی خوای بذاری بخوابم یه کلمه بگو که منم تکلیف خودمو بدونم!ها؟!-نه خیر ولی می خوام یاده جناب عالی بندازم که الان کله ی سحر نیست! ساعت یه ربع به 12س! – خب بهتر! – چرا؟! – برای اینکه الان دیگه پایین به کسی صبحانه نمی دن می تونی بری ناهار بخوری – ای وای....راس می گی اصلا حواسم....نگا کن یه روز هوسه صبحانه کردیما.... همـــــــش تقصیره تواِ!!!!سه ساعته بالا سره تو وایسادم. مهسا هر هر زد زیر خنده و از تخت بیرون اومد ، دستشو دور گردنم حلقه کرد و همین طور که می خندید خودشو ولو کرده بود رو من – آخـــــــی عزیز دلم!خب تقصیره خودته دیگه.....تازه انقد صبحانه ، صبحانه را انداختی هوسه کله پاچه کردم... بعد با حالته با مزه ای خندشو قطع کرد و خودشو کنار کشید و گفت– خدا لعنتت کنه!من کله پاچه می خوام!!!! این بار من زدم زیر خنده – وای مهسا فک کن!کله پزی تو وگاس! دوتایی هر هر زدیم زیر خنده مهسا رفت سراغه یخچال و یکم شکلات آورد بیرون-همینارو داریم دیگه.....شرمنده!اینو گفت و یکیشو پرت کرد تو بغل من، با بی میلی یکم دهنم گذاشتم مهسا:همسایه های دوستداشتیمون کجان؟ - نمی دونم منم تازه پاشدم – پاشو برو یه سر بهشون بزن ببین کجان . لبخندی رو لبم نشست و گفتم– بله بله حق با شماست! بلند شدم رفتم لباسامو عوض کردم که برم – راستی مهسا فک کنم بچه ها اومدنا – اِ؟! پس تا تو بری منم می رم یه سر به آیلین و بغیه می زنم – باشه من رفتم – سهیلا . برگشتم – جانم؟ آروم آروم جلوم اومد و گفت- می گم..... خندید و ادامه داد:جای من یکم هومنو نگا می کنی؟دلم واسش تنگ شده! بی اختیار بغلش کردم وبوسیدمش:عــــــزیز دلم....الاهی قربونه اون دلت برم که انقد زود همه چی رو یادش می ره...چشم! – اخی عزیزم!فک کنم اونم مثه من تازه بیدار شده و چشاش پف کرده. بعدشم خودش شروع به خندیدن کرد – کاش منم می تونستم ببینمش – چرا نتونی خواهرم؟خب بیا توام بریم، مگه اشکالی داره؟ - دس بردار سهیلا ببینم می تونی سر صبحی عصاب هومنو خورد کنی! دیگه چیزی نگفتم آهی از ته دلم کشیدم و به طرف در رفتم واقعا که مهسا خیلی محکم تر از منه هیچ وقت نمی تونم خودمو جاش بذارم اینکه بدونی بعد از این همه سال دویدن تنها عشق و امیدت ازت بدش می یاد....سخت نه خیلی بدتر از اونه!....هومن کاش می دونستی ....کاش بهش می گفتی چی می خوای ....مطمئن باش همونی می شه تو می خوای مطمئن باش هر کاری که بخوای می کنه .... فقط کاش می گفتی چی می خوای....!
من و مهسا هم زمان از در بیرون رفتیم من جلوی در کناری ایستادم و مهسا سوار اسانسور شد،حتما خواهرم کلی دلش می خواست با من می اومد.... ! از مهسا چشم برداشتم و آروم چند ضربه ای به در زدم ولی هر چقدر ایستادم کسی درو باز نکرد دیگه نا امید شدم یعنی دلم نمی خواست زیاد در بزنم گفتم شاید خواب باشن مزاحمشون نشم یه زنگ به مهسا زدم ببینم اون کجاست برم پیششون – سلام الان داشتم بهت زنگ می زدم ، کامران و هومن نیستن بیا اینجا – اِ ؟! گفتم شاید خواب باشن! باریکلا چه سحر خیز! کامران دیشب چیزی نگفته بود –انگار خیلی ام کار دارن!بیا اینجا من پیشه آیلینم،طبقه ی سوم،308. – ok اومدم. منم پیشه مهسا و آیلین رفتم مهسا درو باز کرد رفتم تو و با آیلین رو بوسی کردم – آیلین کامران و هومن کجان؟ - رفتن سالن کنسرت ، صبح رفتن با پدرام و آقای زمانی و بغیه منم الان دارم می رم –پس حسابی سرتون شلوغه- آره بابا این کنسرتا خیلی آدمو خسته می کنه فقط من موندم این دوتا این همه انرژی رو از کجا می یارن! مهسا:واقــــــــعا!!!! من:ما میریم آیلین جان توام الان کار داری مزاحمت نمی شیم – نه بابا باشین حالا یه 10 دقیقه دیگه می رم...راستی شما نمی یان؟بیاین بریم دیگه همه الان اونجان! مهسا :نه دیگه الان همه کار دارن کجا بیایم من:راس می گه بیایم جلو دست و پاتونو می گیریم – نه اصلا این طوری نیست – نه دیگه برو ایلین شب می بینیمت – باشه هر طور راحتین! با مهسا برگشتیم به اتاق خودمون که کامران همون موقعه زنگ زد – سلام عزیـــــــزم – ســــــــلام کامرانم خوبی؟کجا گذاشتی رفتی؟ - ما تو سالن کنسرتیم یکمی کار داشتیم اومدیم اینجا اتفاقا صبح اومدم دنبالتون گفتم تو هتل حوصلتون سر می ره باهامون بیاین که کسی باز نکرد –جدی؟! اصلا نفهمیدیم – خلاصه ببخشید دیگه!مهمون دعوت کردیم خودمون اومدیم دنباله کارمون تنهاشون گذاشتیم –چرا مثه غریبه ها حرف می زنی؟ نه عـــــــــزیزم به کارت برس! – خب الان من دلم می خواد ببینمت!پاشین با آیلین بیاین دیگه اونم تازه داره می یاد– آیلینم اتفاقا گفت.....نمی خواد – البته اینجا بیای خسته می شی من فقط می گم بیا که پیشه خودم باشی – خب منم دوس دارم پیشه تو باشم ولی می دونم کار دارین بیام اونجا هی می خواد حواست به ما باشه به کارات نمی رسی – چه کاری واجب تر از تو؟ - چرا نمی خوای قبول کنی؟تو این حرفارم نزنی منو به اندازه ی کافی دیوونه می کنی – ای بابا خب دلم برات تنگ شده....نگم؟ البته خودمون تا دو سه ساعت دیگه برمی گردیم باید لباسامونو عوض کنیم و حاضرشیم....می یام می بینمت، من باید برم دیگه – باشه عزیزم....برو....زیاد خسته نشیااااا! – چشم.....چشم.... توام مواظب خودت باش– من جایی نمی رم تو همین هتلم لازم نیست – ببین اصلا این طوری نمی شه !نمی دونم چرا این چشم تو دهنه تو نمی چرخه!بابا من که نیستم یکم پیشه خودت تمرین کن بذار عادت کنی!الان که قطع کردی می ری جلو آیینه.... –بسه دیگه! پررووو! از اون ور خط صدای خندش با هومن می اومد خودمم خندم گرفت – برو کامران جان انگار این کار زیاد بهت فشار آورده – باشه من می رم ولی تو برو همون کاری که بهت گفتم.... دیگه نذاشتم ادامه بده –خدافظ پررو. اونم با خنده خداحافظی کرد
خدایا ازم نگیرش ، هیچ وقت!....خواهش می کنم!!!
رفتم پیش مهسا که تو تراس ایستاده بود – کامران چی می گفت؟ - هیچی می گفت با آیلین بیاین اینجا که گفتم نه .........وای مهسا نمی دونم چطوری می خوام تحمل کنم امروز تازه اینو فهمیدم! – چی رو؟ - تا حالا به این فک نکرده بودم که چقد سخته اون.... اون همش نیست! همش مسافرته! مثلا همین الان ! ما که نمی تونیم تا اخر تورشون باهاشون بریم مجبوریم بعد از کنسرت برگردیمLA .....وای مهسا اون تا بخواد بره تورنتو و ونکوور و از اون ور آلمان و.... تا برگرده من می میرم! همیشه اینو می دونستم که اونا مدام تو سفرن ولی هیچ وقت فکرشو نمی کردم که واسم انقد سخت باشه تا قبل از اینکه اون پیشم باشه خیلی منطقی فکر می کردم که خب اون کارش همینه ، مجبوره ، باید بره........ولی حالا.... منظورم همین امروز صبحه که رفت دنباله کاراش نه می تونم برم پیشش نه می تونم ازش بخوام برگرده نه.... مهسا دلم براش تنگ شده!به همه ی کسایی که می تونن اونجا پیشش باشن حسودیم می شه!خوش به حالشون!اونا کامرانو خیلی بیشتر از من می بینن! مهسا تو جواب حرفای من آروم نگام می کرد و فقط یه لبخند می زد – ولی سهیلا من خیلی خوشحالم – بابته چی؟این حرفایی که زدم؟ - نه.....بابته اینکه با همه ی اینا... سهیلا من خوشحالم از اینکه کامران دلش واسه تو تنگ می شه اونم خیلی زیاد! از این خوشحالم که شاید نتونه همیشه کناره تو باشه ولی حداقل مطمئنم دلش اینو می خواد ولی خب نمی شه! سهیلا اینا می ارزه به این که تمام شب و روز و کنارش باشی...... اینو من می تونم بفهمم!منی که حالا آرزو می کنم کاش واسه هومن یه آدم معمولی بودم کاش یه طرفدار ساده بودم و می تونستم تو بغلش گریه کنم می تونستم بدون هیچ ترسی تو چشاش نگا کنم و بگم عاشــــــــقشم!سهیلا من تو حسرته اینام و وقتی می بینم که تو نیستی خوشحالم!
جلوتر رفتم و کنارش ایستادم...... مثل اون وقتا که دلم واسه کامران تنگ می شد و مهسا آرومم می کرد مثل اون وقتا که از همه خسته می شدیم و به همدیگه پناه می اوردیم مثل همه ی اون روزای سخت که تنها اومدیمون داشتن همدیگه بود.......انگار اونم داشت به همینا فکر می کرد......مثل همون موقعه ها دستای همدیگرو گرفتیم تا بازم محکم وایسیم فقط این طوری می تونستیم به هر چی که می خوایم برسیم! دلم می خواست واسش یه کاری کنم.........مهسا کمکم کن......مثل همه ی اون روزا بدون کمکت تنهایی نمی تونم کاری کنم!
- سهیلا......می شه دیگه به این چیزا فک نکنی؟ با تعجب نگاش کردم – به کدوم چیزا؟مگه دارم به چی فک می کنم؟ - خب معلومه که داری به چی فک می کنی.....دلم نمی خواد روزای خوب زندگیتو به خاطر من خراب کنی......تو به جای اینکه الان خوشحال باشی و لذت ببری همش تو فکر منی.... – مهسا این کار حسه شیشمت بود؟! خندید و گفت:نه بابا حس شیشم چیه! من از طرز نگا کردنت..... از اون چشمای عسلی و خوشگلت که این طوری بهم زل زده.....!!! می تونم بفهمم داری به چی فکر می کنی .....یادت رفته؟این حس شیشم نیست یه احساسه خواهرانه اس!می خوای بگی تو نداری؟ – آره راس می گی منم خیلی وقتا می فهمم.......الاهی قربونه اون احساسه خواهرانت بشم من.......تو فقط خواهرم نیستی تو همه کسمی دیوونه ی دوستداشتنیه من!
واقعا که همه کسمه!...... یه وقتا با دیوونه بازیا و شیطونیاش همون خواهر کوچولوی دوس داشتنیم می شه و یه موقعه ها با حرفای قشنگش خواهر بزرگترم!یه وقتا مثه مامان مواظبمه و بعضی موقعه هام اونو دسته من می سپارن......... بوسیدمش چشمامو ریز کردم و گفتم:گرسنت نیست؟ - چرا! بریم پایین یه چیزی بخوریم . رفتیم ناهار خوردیم و یه چرخی اطراف هتل زدیم و برگشتیم بالا که کم کم دیگه باید واسه شب حاضر می شدیم من رفتم یه دوش گرفتم و بعد از من مهسا رفت تو حمام که صدای در و شنیدم......حتما کامرانه!...... همین طور که حوله رو تو موهای خیسم می چرخوندم با عجله به سمت در رفتم ، کامران بود – ســـــــلام عزیزم! پریدم تو بغلش – ســـــــــلام ! کجایی تو دلم برات تنگ شده بود....کی اومدین؟بیا تو! - همین الان!هومن رفت یه دوش بگیره منم گفتم اول باید بیام پیشه تو! حمام بودی؟......نگاش کن!چه با مزه شدی!اصلا لازم نیست واسه شب حاضر شی تو همین طوریم بیای همه چشاتو در می یارن! –این طوری بیام که به تو نمی خورم!اون وقت همه می گن کامران چه بی سلیقه اس....اینا اصلا بهم نمی خورن!.....نمی خوای بیای تو؟! از جلوی در کنار رفتم و دستشو گرفتم و پشت سرم کشوندمش! – حتما خیلی خسته شدی نه؟!از صورتت معلومه . کامران خودشو رو یکی از مبلا انداخت و یه چشمک زد:تورو می بینم خستگیم در می ره! حوصله ات که سر نرفت؟ - نه بابا......الان با مهسا رفتیم یه دوری اینجا زدیم و اومدیم –خوبه!تنها تنها دیگه؟! به خاطر این حرکته زشتت جریمه می شی! جریمه اتم اینه که فردا از صبح باید پیشه خودم باشی! تازه الانم ناراحت شدم از دستت بدو ماچم کن از دلم دربیار.....بدو! اینو با یه حالته خیلی با مزه ای گفت زدم زیر خنده و جلو رفتم و خم شدم ، گونه شو بوسیدم و همین طور که جلوش ایستاده بودم دستامو پشتم گرفتم و با حالت بچه گونه ای گفتم:در اومد؟ کامرانم زد زیر خنده– اره عزیزم در اومد –اِاِاِ....چه خوب! پس از این به بعد هرچی شد بگو بیام همین طوری از دلت دربیارم! – به یه شرط !!اینکه توام بگی منم همین طوری از دلت دربیارمااا....اصلا اگه از هرکی ناراحت شدی بیا من خــــــودم از دلت در می یارم...ها؟!....خوبه؟! – بله بله...عالیه! – الان از چیزی ناراحت نیستی؟ لبامو جمع کردم و شروع کردم این طرف و اون طرفو نگا کردن و مثلا فکر کردن – نچ!.....نه!چیزی نیست! – جدی؟!تعارف نکنیا!هر چی هست بگو! –نه نه.....هیچی! –باشه خودت می دونی ولی به هر حال من می خوام از دلت دربیارم. بعدم محکم بغلم کرد و بوسیدم و دوتایی زدیم زیر خنده . – اوه اوه داشت یادم می رفت زود باش سهیلا تا یه نیم ساعت دیگه حاضر شین باهم بریم – نیم ساعت دیگه!خیلی زوده تازه ساعت 4 و نیمه ، مگه کنسرت 8 و 9 شروع نمی شه؟ - چرا همون موقعه هاس ولی الان باید بریم سالن دوباره همه چی رو هماهنگ کنیم – پس تا حالا داشتین چی کار می کردین؟ - داشتیم همین کارارو می کردیم ، خب کنسرتای کریسمسون اونم تو وگاس همیشه خیلی سنگین برگذار می شه و واسه همین کارا و و درد سراش بیشتر از همیشه اس تا لحظه ی اخر که بریم رو سن کلی کار رو سرمون ریخته! – اها....حالا داشتین می رفتین یه سر بزن اگه حاضر بودیم که می یام اگه نه شما بریم ما خودمون می یام دیگه – باشه پس من برم . اینو گفت و سمت در راه افتاد تو مسیر همین طور که با عجله می رفت چند ضربه به در حمام زد :مهسا زود باش!چی کار داری می کنی؟کیسه می کشی؟! منو مهسا غش کرده بودیم از خنده – بی شرف!انگار نه انگار تو آمریکا بزرگ شده!.....اینا رو از کجا بلدی؟! همین طور که می خندید یه چشمک بهم زد و گفت:دیـــــــــــگه! خدافظی کردیم و بیرون رفت . مهسا از حمام بیرون اومد و دوتایی شروع کردیم تند تند حاضر شدن البته اگه هر چقدم سعی می کردیم مطمئناَ نمی تونستیم تا نیم ساعت دیگه اش حاضر شیم پس تصمیم گرفتیم خودمون بعداَ جدا بریم ، مهسا موهای بلند و حالت دارشو که هنوز خیس بود و از دورش جمع کرد و با کیلیپس بالا سرش بست تا بعداَ خشکشون کنه به خاطر صورته گرد و تراشیدش خیلی بامزه شده بود و بهش می اومد جلو رفتم و لپشو کشیدم –مثل عروسکا شدی! – عروسک زشتا منظورته؟! – حرفه بی خود نزن.....آره آره همونا رو می گم!اگه زبونتم در بیاری دیگه خوده خودش می شی. همون موقعه صدای در بلند شد مهسا که داشت به حرف من می خندید به شوخی زبونشو بیرون اورد – خوبه؟ خندیدم وگفتم - آفــــــــــرین عالی شد!دیگه هیچی کم نداری!مهسا به طرف در رفت و بازش کرد ، کامران و هومن بودن ، مهسا:wo0o0o0o0ow چقد خوش تیپ شدین! منم خودمو جلوی در رسوندن واقعا که حق داشت خیلی خوشگل و خوش تیپ شده بودن البته مثل همیشه! یه کت و شلوار جدید که تا حالا تنشون ندیده بودیم و واسه همین کنسرت خریده بودن و انصافاَ چقد بهشون می اومد و فیکسه تنشون بود تو تایید حرفای مهسا سرمو تکون داد و با حالته تحسین آمیزی هر دوشونو برنداز کردم:عالیه!هم لباساتون هم خودتون.....خیلی عالیه خیلی زیاد! هر دوشون کلی تشکر کردن – مرسی ،مرسی ......دیگه انقد خجالتمون ندین! هومن:اوه راستی اینجاشو ندیدی! بعد عینک خیلی خوشگلی که از یقه ی لباسش آویزون بود و با غرور به صورتش زد ، یکم قیافه گرفت و گفت:چطوره؟! سه تامون زدیم زیر خنده – دیگه هیچی کم نداری! کامران:فقط امکانش هست یه عکس.... هومن سری جذبه گرفت و گفت:اصلا! منو مهسا فقط می خندیدم البته بعد از مدتـــــــها شوخیه هومنم دیدم نمی دونم چی شده بود انگار برای چند دقیقه ای یادش رفته بود که باید اخماشو تو هم کنه با اینکه اونجا هم اصلا طرف حرفاشو مهسا قرار نمی داد ولی حداقل یکم از اون خندهای معصوم و نازش که دلمون واسش لک زده بود و تحویلمون داد. کامران لپه هومنو کشید:قربونه داداش خوش تیپم برم! بعدم رو به ما ادامه داد:چرا شما دوتا هنوز حاضر نشدین؟ من:ما خودمون بعداَ می یام شما برین ما دیگه تا 6 یا 6 و نیم خودمونو می رسونیم – باشه فقط زود بیاین ، می دونی که کجاس؟همین پایین پشته هتله البته شما نمی خواد از اون طرف برین ، از همین دری که تو خود هتله بیاین داشتین می اومدین یه زنگ بزن که من خودم بیام جلو در سالن دنبالتون چون از در پشتی که ما هستیم نمی ذارن بییاین تو باید خودم باشم! همین طوری تند تند واسه خودش داشت سفارش می کرد و عقب عقب می رفت من:چشم.....چشم.....برو دیگه – w00w باریــــــکلا! بالاخره یاد گرفتی!چه استعدادی! – کامـــــران!!!!اینقد اذیت نکن! هومن غش کرده بود از خنده بالاخره با بادیگارداشون که اون کنار ایستاده بودن به طرف آسانسور رفتن منو مهسا هم اومدیم تو ، در و پشت سرم بستم و بهش تکیه دادم –هر لحظه ادمو دیوونه تر می کنه...هر بار که می بینمش... خدایا چقد این فرشته هات دوستداشتنین......هومنو دیدی؟! چقد عوض شده بود! – آره چقد واسه خنده هاش دلم تنگ شده بود خیلی وقت بود که دیگه نمی خندید حداقل جلو من!خدا کنه آخرین بارش نباشه... اینو و گفت و از کنارم رفت منم از ته قلبم همینو خواستم کاش دوباره همه چی برنگرده سر جاش....کاش می شد همین جوری بمونه!
هر دومون رفتیم که حاضر بشیم تقریبا همون 6 ، 6 و نیم بود که کارمون تموم شد هر دومون یه لباس تونیک حالته بافتنی پوشیده بودیم با ساق و بوت که با فضای زمستونی و کیریسمسه اونجا جور دربیاد لباسامون دقیقا مثل هم نبود ولی خب بهم شباهت داشت که از عمد این کارو کرده بودیم هر دو موهامون و باز گذاشته بودیم ، موهای من لخت بود و مهسا هم که کلاَ موهای خودش یه حالتی داشت همون طوری گذاشت بمونن و دورش ریخت و یه آرایش ساده و تمیز البته کمی پررنگ که به درد یه مهمونیه شبونه بخوره
مثل همیشه تو لحظه های آخر نگاهی به هم دیگه می انداختیم و همه چیز چک می کردیم من– خیلی خوب شدی......چقد خوب تو تنت نشسته خیلی بهت می یاد ، برگرد ببینم.....خیلی خوبه....!انگار اینجای لباسم بد وایساده – وایسا درستش کنم.......خوب شد!سهیلا وایسا یه دقیقه از دور نگات کنم... با عجله عقبی رفت و از اون دور با شیطنت خاصی چشماشو ریز کرد و زل زد بهم من– چیه چرا اینطوری نگا می کنی؟به چی فکر می کنی؟ - هیچی دارم کنار کامران تصورت می کنم......واقعا بهم میاین سهیلا خیلی ام زیاد!مطمئنم امشب اونجا از همه بهتری هم خوشگلتر هم خوش تیپ تر – البته اگه تورو فاکتور بگیریم! – عروسک زشتام مگه حسابن؟! خندیدم و یه دونه آروم بهش زدم:دوباره شروع کرد! – بیا بریم دیگه یه زنگ به کامران بزن بهش بگو – آره الان می زنم.
دوتایی سمت همون دری که کامران تو سفارشاتش راجبه اش توضیح داده بود راه افتادیم وقتی رسیدیم جلوش دوتا پلیس ایستاده بودن که کسی از اونجا وارد نشه ، یه زنگ به کامران زدم و اونم گفت که الان به پدرام می گم بیاد اونجا ، یکم منتظر شدیم تا سر و کله ی پدرام پیدا شد –سلام آقا پدرام ، خوب هستین؟ ببخشید شما ام تو درد سر افتادین! – به به سلام.....سهیلا خانوم.....مهسا خانوم! خوبین؟ کجایین شما دوتا؟!از صبح اصلا بیرون نیومدین!خبری ازتون نیست! – مهسا:نه خب.....شماها الان خیلی کار دارین فقط خواستیم مزاحم نشیم – این حرفا چیه مهسا جان!مزاحم کدومه!بیاین بریم پیش بچه ها. بعدم به انگلیسی به پلیسا گفت که مشکلی نیست با من هستن و همراهش راه افتادیم ، پدرام جلو می رفت و منو مهسا دنبالش تا جلوی در اتاقی که کامران و هومن توش بودن رسیدیم ، در و باز کرد و گفت:بفرمایین ، بچه ها اینجا هستن! – مرسی ، ممنون ، واقعا باید ببخشید! – این طوری حرف نزنین کاری نکردم.......کامران خان تحویل شما! کامران– اِاِاِاِ آوردیشون؟! دست درد نکنه پدرام جان مرسی – خواهش می کنم! اینو گفت از اتاق بیرون رفت منو مهسا ام به هر دوشون سلام کردیم کامران:به ســــــــــلام!چه عجب! بالاخره ما شما دوتا رو کشوندیم اینجا!این طوری که شما از صبح پیش می رفتین من گفتم موقع کنسرتم نمی یاین!بعدم یه نگا به سر تا پامون انداخت و ادامه داد:دیگه کلی خوشگلم که شدن......هومن دیگه فک نکنم به روی خودشون بیارن که ما رو می شناسن!منو مهسا و هومن زدیم زیر خنده من:نه کامران جان تو یکی زیرش نزنی من نمی زنم! –این حرفا چیه من زیزش بزنم؟!اصلا می خوای امشب ببرمت بالای استیج به همه نشونت بدم؟ -لازم نکرده نمی خواد! – اصلا حالا که این طور شد باید ببرمت.....مگه نمی گی من می زنم زیرش؟......اگه نبردمت......حالا ببین دیگه!......هومن تو شاهد باش اگه من سهیلا رو امشب نبردم بالای استیج وسط این جمعیت پشت میکروفن نگفتم که این دختر خانوم یکی از فنای منه و عاشقمه.....حالا ببینین دیگه.....فقط یادت نره یه دسته گلی چیزی همرات بیاری اون بالا بهم بدی که طبیعی جلوه کنه! مهسا و هومن غش کرده بودن از خنده خودمون دوتا ام خندمون گرفته بود یه دونه زدم بهش:خیلی پررویی کامران خیلی! من و مهسا رو صندلی که کامران اورد و جفت هم کرد نشستیم همون موقع رامین اومد تو اتاق دنباله کامران ، از جامون بلند شدیم و بهش سلام کردیم – سلام اقای زمانی – ســـــلام!خوبین؟کجا بودین شما دوتا اصلا ندیدمتون از صبح! من: ما بالا بودیم الان تازه اومدیم – آها......حتما امروز حسابی حوصلتون سر رفت بچه ها که همش اینجا بودن و تنها شدین. خندیدم و گفتم:نه خب باید به کاراتون می رسیدید دیگه!
خلاصه یکم باهم حرف زدیم و بعد رامین و کامران از اتاق بیرون رفتن هومنم سرش به کاراش گرم بود و مهسا هم چشمش به هومن! یکم بعد کامران برگشت و خیلی زود یکی دیگه صداش کرد و دوباره رفت بیرون این دفعه با عجله برگشت و شروع کرد کیفشو خالی کردن – هومن این برگه کجاست؟ - کدوم برگه؟-همون مجوزه! – نمی دونم......مگه دسته پدرام نیست؟باید پیشه اون باشه! – نه از صبح دسته خودم بود قرار بود بهش بدم که یادم رفت الان لازمش دارم! هومن از اتاق بیرون رفت و یکم بعد دوباره اومد – چی شد کامران؟پیداش کردی؟ - نه ! نیست!نمی دونم کجا گذاشتمش! خلاصه بعد از کلی بیرون و تو کردن برگه رو پیدا کردن و کامران بردش ، منو مهسا همین طوری ساکت یه گوشه نشسته بودیم و فقط نگاه می کردیم و اونام مدام در حال رفتن و اومدن بودن هومن:چیزی نمی خورین! من:نه ممنون – چرا؟ - مرسی نمی خوریم –ok الان دارین تعارف می کنین حواسم نبود! الان بر می گردم. خندیدم و گفتم:نه....تعار.. دیگه صبر نکرد بغیه ی حرفمو بشنوه و سریع رفت و یکم بعد با یه سینی که توش دوتا نسکافه و کیک و این چیزا بود برگشت منو مهسا هر دو ازش تشکر کردیم و اونم دوباره مشغوله کاراش شد ، تو کنسرت اونشب هنگامه هم بود یعنی قبل از کامران و هومن اون بالای استیج می رفت ، کامران و هنگامه جلوی در اتاق ایستاده بودن و حرف می زن که هنگامه چشمش به ما خورد هردومون بلند شدیم و بهش سلام کردیم همیشه ازش خوشم می اومد به نظرم دوستداشتنی و مهربون می اومد و واقعا هم همین طور بود!هنگامه هم خیلی گرم جوابمونو داد و رو به کامران پرسید:این خانوما.....؟؟؟؟ندیده بودمشون! کامران تو جواب هنگامه با حالته خاصی خندید و چیزی نگفت که باعث شد هنگامه بگه:اِاِاِاِاِ؟؟!!!فهمیدم! آفرین به این سلیقه! چه دخترای نازی هم هستن! با حالت مهربونی به ما نگاه کرد و گفت:چقدم بهم می یاین!!! کامران هنگامه رو آورد تو و دستشو سمت من گرفت و گفت:سهیلا خانوم......ایشونم مهسا خانوم! هنگامه باهامون دست داد و گفت:خوش بختم!خیلی بهم می خورین!کامران بذار خودم حدس بزنم!یه نگاهی به ما دوتا انداخت و بعدم به کامران و هومن ، دستشو سمته من گرفت و گفت:ایشون دوست دختر کامرانن و بعدم سمته مهسا رو اشاره داد و ادامه داد این یکی ام معلومه که ماله هومنه!درسته؟! خنده از صورته هر چهارتامون محو شد ، مهسا و هومن هم زمان نگاهاشونو به سمت همدیگه بر گردوندن و بهم خیره شدن ، خیلی جا خورده بودیم، هومن خیلی زود خودشو جمع و جو کرد و با حاته خاصی که حتی توش اعتراض و عصبانیتم دیده می شد رو به هنگامه گفت: نـ....نه.... مهسا هم که با حرف هومن تازه به خودش اومده بود ادامه ی حرفه اونو گرفت و گفت:نه.....مـ....من فقط خواهر سهیلام! هنگامه که انگار از این رفتار ما جا خورده بود و گیج شده بود یکم مهسا رو نگا کرد و بعد هومنو و گفت: اخه من....من فکر کردم که.....آخه واقعا بهم.....نمی دونم چرا این طوری به نظرم اومد! هومن زیاد نتونست طاقت بیاره و طولی نکشید که از جمع خارج شد و بیرون رفت هنگامه ام یکم پیش ما موند و رفت پیش رامین، نگاهی به مهسا انداختم که با عصبانیت به آیینه ای که روبه روش روی دیوار نصب بود خیره شده بود، ترجیح دادم حرفی نزنم! کامران که با هنگامه بیرون رفته بود برگشت ، مهسا هنوز تو خودش بود حتی منو کامرانم حرف نمی زدیم و فقط گاهی بهم خیره می شدیم بدون اینکه چیزی به روی همدیگه بیاریم.....من هم واسه مهسا ناراحت بودم و هم هومن! کامرانم حتماَ به خاطر هومن چون از احساسه مهسا خبر نداشت فقط ناراحته هومن بود که چون از مهسا بدش می یاد حتما عصبانی شده که هنگامه اونو بهش چسبونده !........یه وقتایی دلم می خواست همه چی رو به کامران بگم!......آخه تا کی می خواست اوضا این طوری بمونه!من که دیگه هیچ امیدی نداشتم اینو هیچ وقت به روی مهسا نمی اوردم ولی می دونستم هومن اگه می خواست نظرش راجبه اون عوض شه حتما تا حالا شده بود اون فقط روز به روز بدتر می شد همین!شاید بهتر این بود که اصلا مهسا جلو چشم هومن نباشه این طوری هردوشون راحت تر بودن!.......خدایا این تنفر از کجاست؟!!!!!!!.......برای چیه؟!!!!!.......به کامران خیره شدم........کامران خواهش می کنم کمکم کن!.......حیف که مهسا هیچ وقت راضی نمی شد ولی خودمونم می دونستیم که اگه یه نفر کاری ازش بربیاد اون کامرانه!من انقد بهش مطمئن بودم که اگه می دونست هر کاری که می شد می کرد....شک ندارم!
همون موقعه هومن تو چهار چوبه در ظاهر شد ، دستاشو به دو طرفه چهار چوب زد و بدون اینکه تو بیاد رو به کامران گفت:اون بی سیم و بهم می دی! – همون که اضافه اومد؟ - اضافه نیست! باید یکی ام دسته آقای بهرام منش باشه – اها.....بگیر. هومن یه نگاهی بهمون انداخت و رفت ، نگاه سرد و بی تفاوتی که هیچی توش دیده نمی شد ، نه عصبانیت ، نه ناراحتی ، نه خستگی ، نه حتی اون هیجان و استرسی که تا یک ساعته پیش تو صورتش بود و نه هیـــــچ چیزه دیگه ای! با دیدنش غصه ام گرفت......دلم نمی خواست اون طوری ببینمش!هومن اون گرمی و محبتت کجا رفته...؟!حالا می تونستم حال مهسا رو بفهمم وقتی که می گفت حاضرم تحمل کنم و نبینمش ولی با دیدنم اونو ناراحت نکنم.....منم اگه جاش بودم حتما همین کارو می کردم.......اخه کی دلش می یاد این فرشته رو ناراحت ببینه دیگه چه برسه به این که بدونه دلیله ناراحتیش خودشه!
هنگامه بالای استیج رفته بود از صدای مردم اینو فهمیدم ، کامران اومد تو :بچه ها می یان بریم پیشه بغیه!اینجا حوصله تون سر می ره! به سمته مهسا برگشتم ، شونه هاشو بالا انداخت من:باشه بریم.کامران لبخندی زد و دستمو گرفت و از اون اتاق بیرون اومدیم و وارد یه سالنه تقریبا کوچیکی شدیم که بیشتر بچه ها اونجا بودن آیلین با دیدنه ما به سمتمون اومد – سلام، کی اومدین؟ - خیلی وقته اینجاییم – جدی؟من ندیدمتون بیاین بشینین.همون جا کنار بچه ها نشستیم کامران که خیالش از بابته ما راحت شده بود دوباره سراغ کارای خودش رفت یک ساعتی یا شایدم بیشتر اونجا نشستیم و کلی با بچه ها خندیدم کامرانم هر از گاهی می اومد یه سر بهمون می زد تا اینکه برنامه ی هنگامه تموم شد و بعد از اون کامران و هومن باید رو استیج می رفتن آروم تو گوشه مهسا گفتم:من برم ببینم کامران کجاست!تو نمی یای؟ لبخندی زد و گفت:نه برو من همین جا پیشه بچه هام – باشه.....زود بر می گردم. از اون سالن خارج شدم و طرف همون اتاقی که قبلا توش بودیم رفتم.......حتما الان دارن اونجا حاضر می شن!!!!! همین طورم بود.....کامران جلوی آیینه ایستاده بود و هومن داشت موهاشو یه دستی می کشید ، من:اجازه هست؟! هر دوشون به سمتم برگشتن کامران:بــــــــله! معلومه که هست! رفتم تو کامران جلوم ایستاد با دست سر تا پاشو اشاره داد– خوبه؟! یه چرخی دورش زدم –نه خوب نیست.....عـــــالیه! – مرسی عزیـــــــزم! – هومن جون توام از اون آیینه بیا بیرون به خدا خیلی خوشگلی....مطمئن باش!- هومن خندید و گفت:نگا کی داره به کی می گه! دارم اینجای موهام و درست می کنم ، خراب شده ! – بده من درست کنم! خندید و گفت:باشه! تافتو ازش گرفتم و موهاشو درست کردم، کامران همین طوری لبخند می زد و به من خیره شده بود – سهیلا....بهت می یادا! –ای بابا من خودم یه پا آرایشگرماااااا!یادت نمی یاد واسه فیلم برداریه اون ویدیوتون موهاتو اتو کشیدم؟ – آره راستی !راس می گی!....به کلی یادم رفته بود!اصلا همین شد که ما شمارو دیدم دیگه! با این حرف کامران ، هومن نگاهشو از کف اتاق جمع کرد و به کامران خیره شد و کامران که انگار حرف بدی زده باشه نگاه اش که به هومن بود و حالت خاصی کرد.......من علت اون رفتارشونو نفهمیدم اون نگاهایی که بهم می نداختن و توش کلی حرف بود و انگار فقط خودشون دوتا می تونستن معنی کنن ، فقط با سردرگمی به هر دوشون چشم دوخته بودم – نه خیر کامران خان اولین بار کنسرت دبی بود....بک استیج! – خب من اونو یادم نمی یاد – یعنی اون مهمونی رو هم یادت نمی یاد؟همون که دوسته خاله گرفته بود! - کدوم مهمونی؟ - وااااااااای کامران تو آلزایمر گرفتی یا من واست انقد بی اهمیتم؟یادت نیست آرایشگرم و گریمور اون ویدیوتون!یادت نیست کجا با هم آشنا شدیم! یادت نیست..... هومن خندید و گفت:نه سهیلا....فک می کنم همون آلزایمره باشه!وگرنه مطمئن باش تو واسش بی اهمیت نمی شی! کامران جلو اومد و با حالت خوشگلی هومنو در آغوش گرفت و بوسیدش ، آروم تو چشمای هومن نگاه کرد:یعنی می خوای بگی هنوزم... هومن:نه کامران....نشده!نمیشه!از این می ترسم که هیچ وقتم نشه! من نمی فهمیدم دارن از چی حرف می زنن منظورشون چیه!فقط نگاشون می کردم انگار چند لحظه ای اصلا یادشون رفته بود که منم اونجام هومن وقتی چشمش بهم خورد خودشو از بغل کامران بیرون کشوند نگاهی به خودش تو آیینه انداخت:آها الان خوبه....مرسی!
هر دوشون حاضر شدن از اتاق بیرون اومدیم کامران کنار اون سالنی که بچه توش بودن ایستاد صداش استرس داشت – آیلین آماده باش......بچه ها حاضرن؟!....مهسا نمی خوای کنسرتو ببینی؟.....چرا بلند نمی شی؟...... همین طوری داشت تند تند سفارشات آخرو انجام می داد که صدای رامین که داشت از اومدن کامران و هومن خبر می داد سالن و منفجر کرد ، کامران و هومن به طرف پله های استیج رفتن و آیلین و گروهش دنبالشون ، پدرام منو مهسا رو به طرف صندلی هایی که کنار استیج بود راهنمایی کرد:بچه ها اگه می خوایین کنسرتو ببینین برین اونجا . اون پایین کنار استیج یعنی مابین استیج و جایی که مردم ایستاده بودن چندتا صندلی بود و بعد بادیگاردا و بعدم مردمی که اومده بودن ، من مهسا همون جا نشستیم و پدرام هم کنارمون ایستاده بود ، کامران و هومن مثل همیشه با همون انرژی خاص خودشون با اهنگ من اگه نباشم رو سن رفتن.....صدای جیغ و داد مردم بالاتر رفت.....یکم گذشت و آیلین و گروهش اضافه شدن......تا وقتی که شروع به خوندن نکرده بودن فقط صدای فریاد جمعیت می اومد و طولی نکشید که همه ی سالن با کامران هم صدا شدن....
من نباشم.....کی تو رویا موهاتوناز می کنی............کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه....
انقد صدا بالا بود که خیلی سخت می تونستی صدای خودشونو از بین اون همه فریاد تشخیص بدی.....اون صحنه.....اون لحظه ها......اون همه فریاد و اون همه صداهایی که لابه لای جمعیت کامران یا هومنو صدا می زدن...........همه ی اینا فقط اونشب و یادم می اورد.....اون کنسرت!اونجایی که واسه اولین بار کامرانم از نزدیک دیدم........اونجایی که از ایران یه دنیا عشق و دلتنگی و امید با خودم آورده بودم و همشونو تو اون کنسرت گم کردم......همش خودمو مهسا رو لای اون جمعیت می دیدم......چشمامو به کامران دوختم........چرا این طوری شدم؟!!!!!.......دلم می خواست بغلش کنم!.....مثل همون موقعه!همون کنسرت اول!.......انگار شده بودم همون سهیلای قدیمی با همون عشق محال و دست نیافتنی اش!همونی که بارها اغوش کامران و حس کرده بود ولی تو خواب!....مثل همون موقعه ها گریه ام گرفته بود.....دلشوره....هیجان.....نمی دونم اسمش چیه!شایدم حرارته یه عشق!.....مثل همون وقتا دلم می خواست نگام کنه.....مثل همون وقتا دلم می خواست وسط اون همه جمعیت فقط یه لحظه!......فقط یه لحظه نگاش روم گیر کنه!...بازم حسرتم شده بود اینکه کاش به نظرش فقط یه غریبه نیام!!!!!!.......خدایا اینا چیه؟؟!!!!.......حالا که دیگه من....
کامران می خوند ، همه باهاش می خوندن ، ساکت بودم ، یه چیزی تو دلم سنگینی می کرد،مثل همون موقعه ها!.... نگاهی به دستم انداختم که تو دست مهسا گره خورده بود ، همه چیز برگشته بود به همون یک سال و نیم قبل....شده بودیم همون دوتا خواهر تنهایی که به عشق دوتا برادر اومده بودن با همه ی تقدیرا و سرنوشتا بجنگن!
مهسا خودشو به من تکیه داده بود و آروم قطره اشکی صورتشو خیس کرد......لباشو نزدیک گوشم آورد.....سخت می فهمیدم چی می گه:سهیلا....سهیلا دلم واسه اون وقتا تنگ شده.....اون وقتا چقد همه چی فرق می کرد......چقد محکم تر از حالا بودم.....انقد محکم که سفت جلو همه وامیستادم و می گفتم که می خوام دنبال ارزوهام برم.....برم دنبال رویاهام با اینکه به نظر همه احمقانه اس برم دنبالشون حتی وقتی همه بچگونه می دوننش ......ولی حالا......!!!حالا چقد فرق کردم!!!هومن باهام چی کار کرد سهیلا؟!
فقط گوش می کردم.....بگو خواهرم......آره عوض شده!همه چی عوض شده!.....اون روزا تو هیچی تو دلت نبود غیر از عشق هومن چون اگه هر چیزی دیگه ای بود تو دلت نگه اش نمی داشتی و به خواهرت می گفتی ولی حالا.... حالا فقط وقتی دلتنگیا و درد و دلات از تو قلبت سر ریز می شن به خواهرت می گی!..... نگهشون می داری تا نکنه خواهرت خوشحالیشو یادش بره و با تو غصه بخوره.......ساکت بودم....دلم می خواست مثل همون وقتا واسم حرف بزنه
- سهیلا درسته اون وقتا همه چی خیالی بود..... مهسا خیالی بود......هومن خیالی بود......... ولی یه عشق واقــــــعی بینشون بود!ولی حالاچی؟.....حالا همه چیز واقعی شده....مهسا......هومن! فقط.... دیگه از اون عشق واقعی خبری نیست!.... حالااون عشقه که شده خیالی!مثل هومنه اون روزا! دور و محال!....دلم واسه عشقم تنگ شده، خیلی سهیلا!
تو عالمه خودم بودم.....تو عالمه مهسا!......تو عالمه خیالای قشنگ ما دوتا خواهر!........
وااااااااای.......که چقدر راحت می تونست کامران بکشم بیرون........از تمام اون روزا.....فکرا.......با یه لبخنده ساده که از اون بالا تحویلم داد مثل همون روز.....توی اون ساحل.....با یه جمله همه چی رو عوض کرد ....از کجا به کجا کشوندم.....بازم همون کارو کرد.......انگار که خودش می دونست فقط اونه که می تونه کاری کنه تا همه ی اونا فکرا و رها کنم و فقط بهش زل بزنم.....با یه دنیا عشق که تو چشمام بود و اون بود که می تونست بخونش!
مهسا هم با دیدنه کامران که حواسش به ما بود سعی کرد حالشو نشون نده ، کامران هر از گاهی بهم چشم می نداخت و لبخند می زد و این بود که باعث می شد تمام غصه ها یادم بره......خدایا ممنون!بابته همه چیز!بابته کـــــامران!....
کامران کنار استیج اومد و تو گوش پدرام چیزی گفت پدرامم سرشو به نشونه ی تائید تکون داد و عقب عقب به سمته ما اومد – سهیلا جان دنبالم بیا! منو مهسا هم دیگرو نگاه کردیم و هر دو پشت سرش راه افتادیم.....کامران چیزی بهش گفته؟!.....رفتیم اون پشت و کنار پله های استیج ایستادیم..... پدرام:سهیلا می خوای بری بالا؟! زدم زیر خنده......خدا بگم چی کارت کنه کامران!این کارا چیه؟!......کامران از پله ها پایین اومد – سهیلا نمی خوای بیای؟ خندیدم و گفتم:آخه دسته گل ندارم! – نه عزیز دلم دسته گل نمی خواد تو خودت گلی فقط باید یه گیتار با خودت بیاری....می یای؟ - گیتار؟!!! پدرام:بچه ها می خوان اهنگ منو ببخش و بخونن....می ری گیتارشو بزنی؟ نگاهی به مهسا انداختم داشت می خندید:آره سهیلا.....معلومه که می ری! من:آخه.....من نمی تونم......اون بالا.....نه بابا من نمی تونم! هر سه تاشون با اخم بهم نگا کردن ، هومن یه گیتار از اون بالا آورد و دسته کامران داد کامرانم اونو سمته من گرفت:دوست دارم بیا اینجا ، کنارم! گیتار رو با تردید ازش گرفتم و پامو رو پله گذاشتم.....چشمام همین طور عقبی بود و مهسا رو نگاه می کردم.....مهسا:تو دیوونه ای!....برو دیگه!.....آروم پله ها رو بالا رفتم.....می ترسیدم رو به رو مو نگاه کنم.....پاهام کم کم داشتن می لرزیدن.....خیلی استرس داشتم خیلی زیاد......خب من تا حالا جلو اون همه ادم گیتار نزده بودم!واقعا که ترس داشت....کامران جلو اومد و دستمو گرفت:چرا انقد یخ کردی عزیز دلم! آروم باش....اصلا ترس نداره من اینجام....یادت رفته؟!-نه....نه....چون تو اینجایی تونستم بیام! پامو رو آخرین پله گذاشتم و بالا رفتم.....نگاهی به رو به روم انداختم.....یه سالن خیلی بزرگ با کلی آدم که به اون بالا زل زده بودن......صدای فریاد ها بیشتر شد....و قدمهای من کند تر! با حالت التماس به کامران نگاه کردم......فقط لبخند می زد و تو چشمام خیره شد ....فقط لبخند می زد!!!!!....و همین برام کافی بود....مثل همیشه تو عمق چشماش آرامشی داشت که تو هیچ جای دنیا نمی شد پیداش کرد دیگه برام مهم نبود چند هزار نفر ادم اون پایین نشستن! به کامران خیره شدم انگار که هیچ کس اونجا نیست هیچ کس!
کامران میکروفن و بالا گرفت:خــــــب! اینم از سهیلا خانوم ما که بالاخره اومــــد!!!!!می خواد برامون گیتار بزنه!حالا که رسیدیم به آخرین اهنگ ، می خواییم اهنگی رو اجرا کنیم که هم من و هم هومن خیلی دوسش داریم مطمئنم خیلی از شما هم باهاش خاطره دارین.....پـس ما رو بـــبــخشـــیــــن اگه دوستون داریم خیلی زیاد!!!!!!!!
صدای جیغ و داد مردم بالا رفت.....عجیب نیست همه عاشق این آهنگن!
کامران همین طور که داشت حرف می زد یه صندلی از اون پشت آورد و وسط سن گذاشت :بشین سهیلا جان! نشستم روی صندلی و گیتار و رو پام گذاشتم......صدای تپش قلبم و می شنیدم.....هومن جلو اومد و دستشو رو شونه ام گذاشت و دلا شد:اصلا هول نشو....به صداها توجه نکن!.....انگار که هیچ کس اینجا نیست! لبخندی زدم و گفتم:باشه....م رسی. اونم خندید و رفت اینبار کامران سمتم اومد یه دستشو رو شونه ام گذاشت و با دسته دیگه اش محکم دستمو گرفت :نمی ترسی که؟! – وقتی تو هستی نه....هرگز! – خوشحالم که اینجا پیشمی!یه لحظه احساس کردم دوست دارم اینجا باشی....کنار خودم!مرسی که اومــــدی . اینبار من بودم که فقط لبخند می زدم و اون بود که براش کافی بود و می دونست دنیای حرف پشت لبخندم قایم شده! -نمی خواد به اون پایین نگا کنی.......بعد حالته خاصی به خودش گرفت و ادامه داد: فقط به خودم نگا کن – همین کارو می کنم .....این طوری فقط می تونم آروم بشم! - پس شروع کن....... همه ی سالن تاریک شد و فقط یه پراژاکتور روی ما سه تا بود......چقد همه جا خوشگل شده بود ، نور پردازیه اونجا واقعا یه حالته رویایی بهش داده بود....همه چی آماده بود واسه یه آهنگ فوق العاده با احساس ..... شروع کردم به زدن به هیچ کس نگاه نمی کردم .....صدای هیچ کس و نمی شنیدم....انگار که فقط من بودم و کامران، همین! ، کامران از جاش بلند شد ، صداش آروم بود نمی تونستم بشنوم ولی می تونستم لب خونی کنم هنوز چشمش به من بود:دوست دارم! اینو گفت و در حالی که هنوزم سمته من بود و بهم زل زده بود میکروفنو جلو دهنش گرفت وعقب عقب رفت:
اگه تو رو دوست دارم خیـــلی زیـــاد منو ببخــــش! اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش!
سمته بغه برگشت ، همه باهاش شروع کردن خوندن :
اگه ترو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش...........اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو می شمارم...........منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم..........منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
اگه ترو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش..........اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم.............تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرم و زنده می شم.......اگه با دیوونه گیام پیشه تو شرمنده می شم
منو ببخش اگه همش می سپارمت دسته خدا.........اگه پیشه غریبه ها به جای تو می گم شما
وااااااااااااای که چقد با احساس می خوندن....هر بار که هر کدومشون دهنشو باز می کرد دلم هری پایین می ریخت......یه حال عجیبی بودم.....انگار که تا حالا این اهنگو گوش نکرده باشم....برام تازگی داشت....تک تکه کلمه هاش!
بغض کرده بود و همین طور که چشمام بسته بود زیر لب باهاشون می خوندم.....سعی کردم به بهترین شکل ممکن بزنم
اینبار هر دوشون اومدن عقب و این طرف و اون طرفم ایستادن......و کامران با اون احساس قشنگنش ادامه داد.......
منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم.......نشونیتو نه به شب و نه دسته آسمون بدم
منو ببخش اگه می خوام تورو فقط واسه خودم.........ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
دیگه نتونستم طاقت بیارم.....چشمامو بستم و آروم آروم قطره های اشک صورتمو خیس کرد.... وتک تک جمله های این آهنگو توی قلبم به کامرانم تقدیم کردم
اگه ترو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش...........اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش
اگه ترو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش...........اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش
خدایا چی آفریدی؟؟؟؟!!!!!با تموم شدن آهنگ صدای دست و سوت و فریاد همه بلند شد!!!!!!کامران و هومن سمته مردم خم شدن و بعد در حالی که برای من دست می زدن به سمتم برگشتن و هر دوشون سرشو تکون می دادن و فقط همینو می گفتن:عـــــالی بود......عـــــــالی بود!!!!
بدون توجه به همه ی دوربینا و مردمی که به ما نگاه می کردن فقط محو اونا بودم.....خدایا اگه با چشمام نمی دیدم که اونام دارن مثل ما زندگی می کنن شــــــــک نمی کردم که دوتا فرشتـــه ی واقعی ان و همین الان پرواز می کنن و می رن......مثل همین حالا که مطمئنم دوتا فرشته ان فقط بالاشونو قایم کردن!
کنسرت تموم شد و من همراه اونا پایین اومدم هومن جلو می رفت و منو کامران کنار هم پشت سرش ، مهسا کنار پله ها ایستاده بود پرید تو بغلمو بوسم کرد:وااااااااااااااای سهیلا نمی دونی چه صحنه ای بود!!!!!!خیلی خوشگل شده بود خیلــــــــــــــی سهیلا! – مرسی عزیزم.......وااااااای مهسا نمی دونی چه حالی داشتم....قلبم داشت از دهنم می زد بیرون!البته اینا واسه اولش بود، وقتی شروع کردن خوندن...... وای نمی دونی!نه البته چرا ندونی؟!می دونی!می بینی؟!!!صداشون اصلا انگار ادمو می بره.... اصلا دیگه متوجه موقعیتت نیستی!دیگه یادم رفت کجام.....همین طوری بهشون زل زده بودم.... واسه منم خیلی قشنـــگ بود خــــیلی زیاد!


