سلام بچه ها خوبين ؟ خوش ميگذره ؟![]()
اميدوارم حال همتون خوب خوب باشه راستش دفعه ي پيش آپ خيلي زياد بود ولي هر كاري كردم قبول نكرد واسه همين مجبور شدم آپ كم باشه ولي الان همشو دوياره آپ كردم و ازتون معذرت ميخوام كه اين همه كم شد و اميدوارم حالا جبران شده باشه ![]()
![]()
خيژب يه ببخشيد ديگه واسه اينكه به خدا از بس عجله داشتم واسه آپ نشد جواب نظرارو بدم ولي باور كنيد همشونو ميخونيم چون نظراي شما واسه ما باعث دلگرميه عزيزاي من دفعه بهد جواب تك تك نظراتون و ميدم خب زياد حرف نميزنم فقط خيلي دوستتون دارم
بريم سراغ KH STORY خودمون :
بالاخره همه ی مهمونا رسیدن و همه ی فامیل دور هم جمع شدیم مثل همیشه یکم که گذشت جمع جوون ترا از مامان و باباها جدا شد و ماها دسته جمعی یه گوشه ای از سالن نشستیم من کنار شیما نشسته بودم و همین باعث شد که باهم شروع کنیم به حرف زدن یکم که بیشتر با هم قاطی شدیم یه حسه بدی وجودمو گرفت....چقد از خودم خجالت کشیدم....شیما بر خلاف فکرا و حرفایی که منو مهسا راجبه اش زدیم خیلی ام دختر خوبی بود.....چقد راحت با دیدنه دامن کوتاه یا تاپه بازش راجبه اش قضاوت کردیم؟! همیشه این طور وقتا با بیاد آوردنه اخلاقای کامران خودمو سرزنش می کردم که مثلا اگه کامران جای تو بود این طوری حرف می زد؟اگه اون بود انقد راحت قضاوت می کرد؟من اگه کامران و می خواستم پس باید اخلاقامو هم شبیه یه فرشته می کردم.....آره!همون جا به خودم قول دادم دیگه با ظاهر کسی راجبه اش قضاوت نکنم!
نگاهی به مهسا انداختم اون که کلی با شایان جور شده بود و کنار هم نشسته بودن شایانم مدام در گوشش چرت و پرت می گفت مهسا هم که خوش خنده، دوتایی هر هر می خندیدن بغیه بچه ها هم باهم حرف می زدن و می خندیدن .جالب بود! تو نگاه اول با هیچ کدوم احساسه آشنایی نمی کردم در صورتی که همشون از نزدیکترین فامیلام بودن ، ازشون خوشم اومده بود جمع خوبی داشتیم انگار تنها نخاله ی فامیل همون شاهین بود چون بغیه همه بچه های خوبی بودن!
تو همین بین یه صدای آشنا باعث شد رو مو به طرف تلوزیون بر گردونم صدایی که اول آهنگ من اگه نباشم وقتی آرم خودشونو نشون می ده به گوش می رسید زیاد طول نکشید که اهنگ اولش تموم شد و شروع کردن به خوندن ، دلیلشو نمی دونم ولی یه لحظه وقتی به خودم اومدم دیدم همه ی مهمونا حتی جمع بزرگترا حرفاشونو قطع کرده بودن و به تلوزیون خیره شده بودن اون لحظه هیچ صدای دیگه ای شنیده نمی شد غیر از صدای کامران که داشت می خوند:
راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو کی می یاد دونه دونه با حوصله باز می کنه
شاید از نظر اون جمع یا واقعیته زندگی ما ، هیچ ربطی به من نداشت شایدم خیلی خنده دار باشه ولی وقتی می دیدم همه چطوری ساکتن و محوی فرشته های من شدن یه جورایی احساسه غرور می کردم.....چقد دلم می خواست همشون بدونن که اون ماله منه!
جات خیلی خالی بود کامرانم.....مرسی که خودتو رسوندی....!
وقتی کادر آبی رنگه گوشه ی صفحه ی پی ام سی باز شد و از آهنگ بعدی خبر می داد دلم هری ریخت پایین....انگار یه غصه همه ی وجودمو گرفته بود.....آخه وقته رفتنش بود......بعضی وقتا مثه بچه ها می شدم و اون موقعه دقیقا اونطوری بودم ، بعد از اینکه تا آخرین لحظه نگاشون کردم رومو به طرف بچه ها بر گردوندم پوریا با گستاخیه تمام خیلی بی مقدمه گفت: این دوتا هم که عینه دخترا می مونن!
وقتی اینو گفت با صورت بهت زدم نگاش کردم از عصبانیت داشتم منفجر می شدم تا حالا کسی جلوم انقد راحت به اونا توهین نکرده بود شاهین پشته پرهام قایم شده بود و هرهر می خندید نگاهم به مهسا افتاد تا خواست دهنشو باز کنه و یه چیزی به پوریا بگه با اشاره بهش فهموندم ساکت باشه بر خلاف میلم اصلا نباید به روی خودم می آوردم یه جورایی نمی شد چیزی بهش گفت چون اونا بعد از چندین سال واسه اولین بار خونه ی ما اومده بودن گذشته از اون آخه پوریا باید از کجا می دونست کامران و هومن خیلی بیشتر از دوتا خواننده واسه ما ارزش دارن ؟!
به هر حال اون تقصیری نداشت تقصیر از خوده من بود شایدم از کامران!.....آره از تو!.....اگه تو بودی دیگه کی جرات می کرد جلوی من این طوری راجبت حرف بزنه؟......تو وجودم غوغایی به پا شده بود نمی دونستم تا کی می تونم بغضی که گلومو فشار می داد و قایم کنم ، تو همین بین بود که شیما به داد منو مهسا رسید بدون اینکه از احساسه ما نسبت به اونا خبر داشته باشه شروع کرد به طرفداری از اونا .شیما درحالی که بلند بلند می خندید گفت:واقعا فکر می کنی هر کی موهاش یکم بلنده یا ابروهاشو تمیز کنه شبیه دختراس ؟ ببخشیدا ولی حرفت خیلی مسخره بود!
شیما بدون اینکه به پوریا اجازه ی حرف زدن بده از کامران و هومن طرفداری می کرد و به حرف پوریا می خندید منو مهسا هم شروع کردیم به طرفداری از شیما و خلاصه این طوری شد که پوریا دستاشو گرفت بالا و گفت:تسلیم،حق با شماست من معذرت می خوام!
به هر حال اون شبم تموم شد،فردای اون روز آیلین ما رو همراه مامان و بابا خونش دعوت کرد و باید بگم سنگ تموم گذاشت چند روز بعدم بابا به خاطر کارش باید برمی گشت ایران ولی مامان قرار شد یکم بیشتر پیش ما بمونه. یه روز که خاله و شاهین خونه ی ما برای ناهار دعوت بودن طرفای ساعت 4 یا 5 بعد از ظهر بود که دیگه احتمال می دادم وقته رفتنشون باشه ولی از طرز حرف زدنه مامان و خاله فهمیدم همچین قصدی ندارن!
از اتاقم بیرون اومدم و همین طور که از پله ها پایین می اومدم نگاهی به دور و اطرافم انداختم ، مامان و خاله به طور خیلی عجیب و غریب کنار هم نشسته بودن و مدام در گوش هم پچ پچ می کردن ، شاهین هم یکم اون طرف تر نشسته بود و با گوشیش ور می رفت و مهسا هم تو آشپذخونه بود و هراز گاهی با نگرانی به مامانینا نگا می کرد ، اوضا به نظرم یکم مشکوک اومد سراغ مهسا رفتم و گفتم:می خوای بگی یه خبرایی نه؟! مهسا که انگار منتظر شنیدن همچین حرفی بود یهدفعه به طرف من برگشت و گفت:آره،آره...دلم خیلی شورمی زنه.....مامان و خاله رو نگا کن....یعنی چی دارن می گن؟!-وای مهسا چی داری می گی؟خب دوتا خواهرن دارن باهم حرف می زنن دیگه!- باشه اصلاً اون هیچی ، شاهینو چی می گی؟!اون واسه چی هر چند دقیقه یه بار نیششو باز می کنه!آخه دیگه مامانینا چی می تونن بگن که شاهین از شنیدنش انقد ذوق کنه! – شاید تو گوشیش یه چیزی داره که ازش می خنده – سهیلا دس بردار..... دیگه هر کی اونو نشناسه من یکی که می شناسم....حاضرم شرط ببندم که اون همه ی هواسش به حرفای مامانیناست.راس می گفت منم مطمئن بودم اون گوشی تو دسته شاهین هیچ نقشی نداره و نگرانی مهسا بی خودی نیست ، خودمم یکم ترسیده بودم از اینکه نکنه خاله بتونه مامانو راضی کنه آخه با رفتارایی که شاهین تو این مدت جلوی بغیه نشون می داد نظر خیلیا رو نسبت به خودش عوض کرده بود و یه جورایی انگار فقط منو مهسا می دونستیم که شاهین همون آدم سابق و هیچ تغییری نکرده.مدام سعی می کردم مهسا رو آروم کنم ولی هر چی این کارو می کردم خودم بیشتر نگران می شدم ، مامان آدم بی منطقی نبود ولی این طوریه که اگه فکر می کرد کاری که داره می کنه درسته به هر نحوی بود انجامش می داد یعنی اگه خاله واقعا می تونست مامانو راضی کنه هیچ بعید نبود که مامان هم به زور این کارو با مهسا بکنه!
بالاخره حرفای مامان و خاله تموم شد و مامان به بهونه ی چایی آوردن تو آشپذخونه اومد ، همین که داشت فنجونا رو تو سینی می چید گفت:راستی سهیلا پیمان و یادته؟- پیمان؟پیمان کیه؟ - پسر عمو شهرام دیگه. اها....تازه یادم اومد.....خیلی وقت بود ندیده بودیمشون دیگه کم کم داشتم فراموششون می کردم ولی خیلی تعجب کرده بودم خیلی زیاد ،چه دلیلی داشت که مامان انقد بی مقدمه از اون واسه من می گفت........آخ یادم رفت بگم....پیمان پسر عمو شهرام و نسرین خانم بود اونا از دوستای خانوادگی قدیمی ما بودن عمو شهرام از خیلی سال پیش دوست و همکار بابا بود و یه جورایی از بچه گی با اونا بزرگ شدیم ولی منو مهسا نه از نسرین خانم و نه از پسر لوسش پیمان خوشمون می اومد یادمه اون وقتا همیشه دعوای خونه ی ما این بود که چرا منو مهسا به نسرین خانم ، خاله نمی گیم!با همه ی هیچ وقت نشد که اونو خاله صدا کنیم ، یه خانم از خودراضی با رفتاره ی مسخره و به قول خودش خیلی رک که بیشتر وقتا به بی ادبی شبیه بود تا رک بودن!به هر حال نمی شد خاله صداش زد.....
با شنیدنه صدای مهسا افکارم و رها کردم – اون پسره ی لوس و بی ادب و مگه می شه فراموش کرد....وای سهیلا یادته چقد ازش حرص می خوردیم؟!همیشه.... مامان با حالت اخم ، خیلی بد مهسا رو نگا کرد که باعث شد اون حرفشو قطع کنه و سرشو پایین بندازه.مامان-اصلا خوشم نمیاد راجبش اینطوری حرف بزنی......آخی خواهرم چقد دلم واسش سوخت! همیشه واسه شوخی و خنده یه چیزایی می گفت که معمولا باعث عصبانیت مامان و بابا می شد با اینکه مهسا همیشه حد خودشو داشت و هیچ وقت شوخیاش به بی ادبی نمی کشید ولی این دفعه بازم مامان باعث تعجب من شد ، آخه اون خیلی بد با مهسا حرف زد خیلی زیاد اونم سر کی ؟! سر پیمان!......مامان اینو گفت و از آشپذخونه رفت بیرون ، مهسا چشماشو ریز کرده بود و در حالی که داشت به مامان نگاه می کرد به طرف من اومد ، یکم اون و مسیر نگاش که به مامان ختم می شد و نگا کردم و وقتی دیدم قصد نداره چیزی بگه یه دونه بهش زدم - چرا اینطوری نگا می کنی؟زود باش بگو ببینم دوباره چی تو سرته؟ - نگفتم یه خبراییه؟ .....یدفعه ترس برم داشت منم یه حدسایی زده بودم ولی مهسا داشت با حرفاش مطمئنم می کرد..... – درست بگو ببینم ، دوباره قضیه ی حس شیشمه ؟ - نه بابا این دفعه نیازی به اون نیست منظوره مامان کاملا واضح بود! - مهسا بهت می گم بگو چی تو سرته؟-باور کن چیزی تو سَر من نیست ولی تو سر مامان چرا هست! – مهســــــــــا!!! تو که انقد حرص درار نبودی خب حرف بزن دیگه. – مطمئنم مامان می خواد بهت یه چیزایی راجبه پیمان بگه.....فقط دعا می کنم خوده مامان راضی نباشه چون اگه این طوری باشه.....خودت که بهتر از من مامانو می شناسی!
خودمم حدس می زدم ، همه ی دنیا رو سرم خراب شد.......خدای من یه بدبختیه دیگه!واقعا همینو کم داشتیم تازه فهمیدم خوشحالی شاهین از چی بود چون اون فکر می کرد اگه من بخوام ازدواج کنم راحت تر می تونه حرفه مهسا رو بزنه.
همون موقعه مامان وارده آشپذخونه شد – بچه ها این هفته مهمون داریما دوس دارم همه چی مرتب باشه مخصوصا سر و وضع خودتون . مهسا:حالا مهمون کیه؟ مامان:هیچی پیمان قراره بیاد . مهسا:پیمان؟!!! مگه اون هنوز آمریکاست؟من فکر می کردم درسش تموم شده! مامان:آره هنوز اینجاست ، مثل اینکه ترم آخره . من:حالا برا چی می خواد بیاد اینجا؟ مامان : هیچی همین طوری داره..... پریدم وسطه حرف مامان و گفتم:مامان باور کن بچه نیستم!واقعا توقع داری قبول کنیم پیمان همین طوری داره می یاد اینجا؟لابد می خواد بیاد دوره هم چایی بخوریم بعدم بره! – خب نه این طوریام نیست....راستش چند وقت پیش آقا شهرام و نسرین و پیمان اومدن خونمون ، خیلی دوست داشتن شما رو هم ببینن منم چند تا از عکساتونو نشونشون دادم ، اونام شروع کردن به تعریف کردن و اینکه چقد خانوم شدن و چقد خوشگل شدن و از این حرفا چند روزه بعدم اقا شهرام زنگ زد و تورو از بابات خواستگاری کرد
خب انگار حدسه ما کاملا درست بود ، بدون اینکه عکس العمله خاصی نشون بدم خیلی خونسرد گفتم:شماام حتما گفتین که من قصده ازدواج ندارم دیگه نه؟! مامان تن صداشو بالا برد و خیلی محکم گفت:نه! – مامان؟ یعنی چی؟- یعنی این که این دفعه با دفعه های قبل فرق می کنه ، قضیه ی پیمان مثل عرشیا نیست که تو واسه خودت رد کنی و منو باباتم حرفی نزنیم اون بار ما خودمونم موافق نبودیم ولی این دفعه هر دومون راضییم پیمان از هیچ نظر مشکلی نداره هم خانوادشو می شناسیم هم خودش پسر خوبیه از لحاظ تیپ و قیافه هم که چیزی کم نداره راجبه اوضای مالیشم بهتره حرف نزنم حالا مشکل تو چیه؟- وااای مامان خب من ازش خوشم نمیاد – یعنی چی که خوشم نمی یاد؟ مطمئن باش که بهتر از پیمان پیدا نمی کنی – مهم نیست ، ولی زنه اونم نمی شم!- سهیلا اگه مخالفتی داری با یه دلیله درست و حسابی می تونی بگی ، من این حرفا رو که خوشم نمی یاد و نمی خوامو قبول ندارم . یکم مکث کردم ، چی باید می گفتم؟....خدایا کمک کن....اگه می گفتم به خاطر کامران که......نه نمی تونم اسمه اونو بیارم!.... – اصلا می دونی چیه مامان جون؟!!من یه نفره دیگه رو دوست دارم. مامان یدفعه انگار آتیش گرفت اونجا بود که فهمیدم اصلا نیازی نیست اسمه کامرانو بیارم چون مامان خودش خوب می دونه من دارم راجبه کی حرف می زنم- کی رو دوست داری؟کجاست؟چرا من نمی بینمش؟اصلا چرا یه روز دیدنت تو نمی یاد؟ - خب.... – نکنه خیالیه؟ از این حرف مامان بغض گلومو گرفت واقعا از اون دیگه توقع نداشتم این طوری بگه ، آخه مگه گناه من چی بود که عاشق اون شدم ! - سهیلا بس کن! کی می خوای بزرگ شی؟کی می خوای از این رویاهای احمقانت دس بر داری؟ دیگه 22 سالته!بچه ی 10 ، 12 ساله نیستی که بخوای تو دنیای کوچیکه خودت زندگی کنی ، یکم دورو برت و نگا کن ، اون نیست!دنباله زندگیه خودشه! تو که نباید به خاطر یه آرزو که انقد بچگانه و دوره زندگیتو خراب کنی..... مامان پشت سر هم هر چی دلش می خواست بهم می گفت ، حرفاش مثه یه صدای ضبط شده تو گوشم می پیچید......رویاهای احمقانه....دنیای کوچیک.....اون دنباله زندگیه خودشه!.....چقد حرفای مامان با خیالای من فاصله داشت ، با کلمه کلمه هایی که می گفت تمام امیدی که واسه به دست اوردنش به خودم می دادمو یدفعه از هم پاشید .....انگار گیج شده بودم.....مثل یکی که خوابیده و داره یه خواب قشنگ می بینه ولی یدفعه بیدارش می کنن.....یعنی چی اون دنباله زندگی خودشه؟مگه زندگی من و کامرانم از هم جداست که اون دنباله زندگی خودش باشه؟!......تازه به خودم اومده بودم ، بدونه اینکه متوجه بشم قطره های اشک گوله گوله رو صورتم می غلطید ، تازه حس می کردم چقد با کامرانی که مامان ازش حرف می زنه غریبه ام!
فقط تونستم از جام بلند شم و با گریه طرف اتاقم برم.....عکسشو تو بغلم گرفتم و تا تونستم گریه کردم و بلند بلند باهاش حرف زدم ، دیگه برام مهم نبود کسی فکر کنه دیوونه ام یا بچه ام یا هر چیزه دیگه...... کامرانم بغیه چی می گن؟......یه طوری حرف می زنن که انگار تو غریبه ای! چرا نمی یای به همشون بگی توام منو دوست داری؟....... چرا نمی یای جلوشون وایسی؟...... مگه من چی کار کردم؟...کم دنبالت دویدم؟کم این در و اون در زدم ببینمت؟کم هر جا نشستم کامران ، کامران کردم؟.....چرا ساکتی؟تا کی من جلوت زار بزنم و توام به روی خودت نیاری؟......دیگه چقد شبا تا صبح بیدار بمونم که ببینم چه راهی مونده و من امتحان نکردم.....خدایـــــــــــــا چرا کمکم نمی کنی؟دیگه چقد دعا کنم؟مگه منو نمی بینی؟ سرمو بینه دستام گرفته بودم و بلند بلند گریه می کردم دیگه هیچ کاری آرومم نمی کرد ، آخه مگه من چقد طاقت داشتم؟! بدبختیای خودم به کنار وقتی بغیه هم این طوری می گفتن دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم ،صدای مامان از پشته در می اومد که می خواست بیاد تو و مهسا که به گریه افتاده بود سعی می کرد جلوشو بگیره بالا خره مامان اومد تو و کنار من نشست :الاهی قربونت برم چرا با خودت این طوری می کنی؟ من اگه چیزی می گم به خاطر خودت می گم دلم نمی خواد جلو چشمم خودتو بدبخت کنی ، می دونم اگه این راهو بری پشیمون می شی . اولین بار بود که وقتی با مامان حرف می زدم صدا مو بالا می بردم :اگه منتظر اون بودن بدبختم می کنه من این بدبختی رو می خوام ، من این پشیمونی رو دوست دارم . اینو و گفتم و از اتاق بیرون رفتم دلم می خواست برم یه جایی که هیچ کس منو شناسه دیگه تحمل فضای سنگینه خونه رو نداشتم به طرف در ورودی رفتم و از خونه خارج شدم نمی دونستم کدوم طرفی برم اصلا نمی دونستم کجا می خوام برم بدون اینکه مقصدی داشته باشم گوشه ی پیاده رو راه افتادم دونه های خیلی کوچیک برف زیر نور چراغ گوشه ی خیابون دیده می شد هوا خیلی سرد بود که باعث شد دستامو تو هم گره کنم مهسا که پشت سرم می دوید مدام اسممو صدا می زد و ازم می خواست که صبر کنم ، بالاخره بهم رسید و جلوم ایستاد – کجا داری می ری؟ - خواهش می کنم مهسا تورو خدا جلومو نگیر تحمل خونه رو ندارم – حداقل بگو کجا می ری؟-نمی دونم.....ولی زود بر می گردم....قول می دم! مهسا کاپشنشو از تنش بیرون اورد و تنه من کرد –پس مواظب خودت باش....جونه کامران! لبخندی زدم و گفتم :باشه عزیزم . از سر رام کنار رفت و منم بدون هیچ هدفی به راهم ادامه دادم می دونستم هنوز همون جا ایستاده و داره نگام می کنه ، نگاهی به دورو برم انداختم ، خونه هایی که به خاطر کیریسمس تزئین شده ، آدمایی که با عجله از کنار هم رد می شدن ، بچه هایی که دسته ماماناشونو گرفته بودنو و برق خوشحالی رو می شد تو چشماشون دید......چقد دلم گرفته بود.....خوش به حال اون بچه ها که انقد دنیای کوچیک و قشنگی داشتن شاید بزرگترین ارزوشون داشتن عروسکه پشته ویترینه اون مغازه بود....چقد راحت آرزوهاشونو می شد واقعی کرد ! آه بلندی کشیدم....کاش بابانوئلشون به داده منم می رسید......
دستامو تو جیبم کرده بودم و آروم زیر اون برف راه می رفتم یه وقتایی با خودم حرف می زدم.....یه وقتایی می زدم زیر گریه..... بعضیا یه جوری نگام می کردن انگار با یه دیوونه طرفن!.....شاید حق داشتن شایدم نه!......ولی چه اهمیتی داشت ؟ هیچی!
همین طور که سرم پایین بود وبه زمین چشم دوخته بودم یدفعه یه احساسه عجیب و غریب وجودمو گرفت....یه دل شوره یه هیجان یا یه..... نمی دونم، نمی دونم اسمش چی بود..... یه چیزی که باعث شد قدمهام کند تر بشن و سر جام بایستم با تعجب به این طرف و اون طرف نگاه کردم.......خدایــــــــــا........من جلوی خونه ی اونا بودم ......نگاهی به پاهام انداختم......اون منو تا اینجا کشونده بود......پس تا حالاام داشتن حرفه دلمو گوش می کردن فکر می کردم نمی دونم کجا می خوام برم ولی انگار اونا خوب می دونستن کجا می برنم ، دوباره رومو به سمت خونشون کردم از چراغای روشنشون معلوم بود که خونه هستن.....وقتی فکرشو می کردم الان اونجاست دلم پر می کشید کاش می شد برم تو.....با التماس زیر لبم زمزه می کردم.....کامرانم کاش خبر داشتی تمامه روز و شبام با خیاله تو سر می شن........کاش چند لحظه می اومدی بیرون....فقط چند لحظه!....به خاطره این دیوونه!......خواهش می کنم....
پاهام انگار سست شده بودن از سرما بود یا چیزه دیگه نمی دونم ولی دیگه توان سرپا نگه داشتنم رو نداشتن جلوی خونشون روی زمین نشستم و سرمو به نرده های حیاط تکیه دادم ، سایه هاشون که گاهی رو پنجره می افتاد دیوونه ترم می کرد ، نمی دونم چقد اونجا نشستم فقط می دونم دلم نمی خواست بلند شم چون لذت هیچ جای دیگه به اندازه ی نشستن حتی جلوی حیاطشونم نبود
نگاهی به ساعتم انداختم 9 و نیم شب بود یه 3 – 4 ساعتی می شد که بیرون بودم دیگه باید می رفتم خونه یواش خودمو از روی زمین جمع و جو کردم نمی دونم چی شد که دستمو از بین نرده ها تو بردم و یه شاخه ی کوچیک از بوته ی خشک شده ای که گوشه ی باغچه بود و کندم ، وقتی اون تو دستم بود احساسه خیلی خوبی داشتم شاید به این خیال که حداقل یه بار کامران بهش آب داده یا..... نمی دونم.....این طور چیزا را فقط مهسا می تونست بدون اینکه راجبش توضیح بدم بفهمه
به طرف خونه راه افتادم با هر قدم رومو به عقب برمی گردوندم و نگاهی به اونجا می انداختم ، انقد این کارو کردم تا خونشون به کلی از مسیر دیدم خارج شد
آهی از ته دلم کشیدم و طرفه خونه راه افتادم ، گوشیم که همرام نبود از تلفن باجه ای گوشه ی خیابون به خونه زنگ زدم مهسا گوشی رو برداشت – بفرمایید – سلام – اِاِاِ سهیلا تویی؟سلام،کجایی پس؟-دارم می یام خونه ، اونجا چه خبره؟ - هیچی بابا من تنهام پاشو بیا– پس مامان؟-مامانم قهر کرد رفت خونه ی خاله اینا – وای قهر کرد؟-اشکالی نداره ، حالا فردا می ریم اونجا ازش معذرت خواهی می کنی – باشه، الان ماشین می گیرم می یام – باشه پس منتظرم،خدافظ
گوشی رو قطع کردم.......اوه اوه.....مامانو بگو....یه دردسر تازه!خدا می دونه فردا چقد باید التماس کنم تا راضی شه.....تازه فقط راضی شه باهام حرف بزنه ، قضیه ی پیمان و دیگه چیکار کنم.....؟!!خدایا کمک کن!
اینا رو وقتی گوشه ی خیابون منتظر ماشین آروم راه می رفتم با خودم فکر می کردم ،با صدای اولین ماشینی که از پشت سرم اومد برگشتم ، یه هیوندای قرمز رنگ که با سرعت از کنارم رد شد.......حالا چی می شد سوارم می کردی؟.....وای خدا چه ســـــرده! دستامو تو هم گره کردم و دوباره گوشه ی خیابون راه افتادم......حالا شانسه ما چقدم خلوته!......ماشین بعدی ، دیگه برنگشتم فقط یکم رومو برگردوندم و یه نیم نگاهی بهش انداختم.....یه بی ام و مشکی.....از این یکی دیگه نمی شه گذشت! همیشه این ماشین با این رنگ فقط منو یاده کامران می انداخت ، سر جام ایستادم و نگاش کردم ، چشمم و به راننده اش انداختم.....حتما کامرانه!چقدم دیر کرد من که یک ساعت پیش بهش زنگ زدم گفتم بیا دنبالم.....خنده ام گرفته بود......دیوونه! با چه خیالایی خوشی!مامان حق داره که بهت می گه بچه!....ماشین نزدیک تر شد....... ولی...ولی انگار واقعا خودشه.......خدای من واقعا کامرانه......آره خودش بود!ولی اون منو نشناخت با سرعت از کنارم و رد شد و من با لبخندی که رو لبم نشسته بود از پشت سر نگاش می کردم ، یکم جلوتر سرعتشو کم کرد و ایستاد ، چند لحظه ای گذشت که دنده عقب گرفت و به سمته من اومد ، انگار تازه منو دیده بود جلوی پام ترمز کرد و شیشه شو پایین داد......وااااای خدا یه دونه از اون لبخندای ناز رو لبش بود......-سلام سهیلا جان ، تو این سرما اینجا چی کار می کنی؟ - سلام ، هیچی اومده.... چشماش و ریز کرد انگار تازه متوجه ی چشمای پف کردم شده بود معلوم بود حال و هوای خوبی ندارم وسط حرفم پرید و گفت:چیزی شده؟ - نه...نه....چیزی نیست – چیزی نیست!؟پس چرا... از ادامه ی حرفش منصرف شد و سرشو تکون داد ، روشو به طرفم برگردوند – بیا بالا برسونمت – نه ممنون شما به کارتون برسید – چرا مثل غریبه ها حرف می زنی؟بیا بالا دیگه . از این حرفش خیلی خوشم اومد یعنی اون واقعا با من احساسه آشنایی می کرد؟
سوار ماشین شدم چند لحظه ای گذشت...ولی هنوز راه نیوفتاده بودیم به طرفش برگشتم که دیدم داره منو نگاه می کنه ، همین طور بهم خیره شده بود.....یکم خجالت کشیدم و خودمو جمع و جو کردم البته اصلا نگاهش طور خاصی نبود که من بخوام خجالت بکشم فقط طبق عادت همیشگی وقتی حس می کردم زیر نظر کسی هستم یکم معذب می شدم.....دوباره نگاش کردم – سهیلا من خیلی نگرانتم – باور کن چیزیم نیست! – آخه تو این سرما ، پیاده ، با این حال و روز!البته اگه نمی خوای حرف بزنی اجبارت نمی کنم فقط خواستم بدونی واسم بی اهمیت نیست . به چشمای مهربونش خیره شدم ، آخه چی بهت بگم؟....من که از خدامه بدونی.....ترو خدا فکر نکن واسم غریبه ای که چیزی نمی گم.....کاش می تونستم همه ی حرفای دلمو بهت بزنم.....اونوقت دیگه چه غمی داشتم؟!!اشکام سرازیر شده بودن واسه خیلی چیزا ، واسه تمامه حرفایی که تو گلوم گیر کرده بودن ونه می تونستم قورتشون بدم نه می تونستم بهش بگم.... فقط تونستم اروم بگم:خودت یه روز همه چی رو می فهمی... وقتی دید به گریه افتادم يه جا واستاد با دستش صورتمو برگردوند در حالي كه اشكامو پاك ميكرد گفت:من واقعا واست نگرانم ميدونم موضوع خيلي مهميه كه به خاطرش اين چشاي خوشگلت مجبور به باريدن شدن خيلي دلم ميخواد به من بگي شايد بتونم كمكت كنم بعد كه انگاري خيلي ناراحت شده باشه گفت :واي خدا كاش ميتونستم كمكت كنم تا اينكه حرف بزنم همين طوري ! من سري گفتم :تروخدا ببخشيد انگاري تو هم ناراحت كردم واقعا متاسفم ولي واقعا موضوع مهمي نيست فقط يه ذره دلم گرفته از آدماي دروبرمون همين و به زودي هم ميفهمي فقط من نميتونم بهت بگم خيلي سخته اون نگاهشو اندخت روبه رو گفت :ميفهمم تموم حرفا گفتني نيست راس ميگي فقط دلم نميخواد ناراحتي تو رو ببينم همين چون خودتو نديدي وقتي گريه مي كني يه حالت خاص ميشي كه انگار ...بقيه ي حرفشو نزد انگاري پشيمون شده باشه گفت :حالا بخند تا بريم تا نخندي من جم نميخورما!بعد يادت نره ها همه جوري ميتوني رو من حساب كني منم كه ديدم چاره اي جز اين ندارم خنديدم وگفتم مرسي بابت همه چي بابت دلداريت اونم گفت :من كاري نكردم كه دختر حالا شد سریع راه افتاد و یه جوری می خواست حرفو عوض کنه – خب حالا مهسا چطوره؟خوبه؟ - آره اونم خوبه – بهش خیلی سلام برسون، خیلی وقت بود ندیده بودیمتونااا ولی از آیلین همیشه حالتو می پرسیم شماام خوب سرتون شلوغه ها . لبخندی زدم و گفتم :آره تقریبا .
بر خلاف میلم خیلی زود به خونه رسیدیم موقع پیاده شدن کامران یدفعه با یه حالته خاصی گفت:می شه الان نری؟ از طرز گفتنش تعجب کردم خیلی زیاد آخه اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم گفتم:چی؟ خیلی زود خودشو جمع و جو کرد وگفت:هیچی...آخه....راستش... من یه چیزی می خواستم بگم...واسه اون گفتم که...! خیلی بریده بریده حرف می زد ، سرجام نشستم و با اشاره ی سرم گفتم بگو – راستش اِاِاِ ...... دوباره یکم من و من کرد و گفت:انگار الان زیاد خوب نیستی حالا باشه واسه یدفعه دیگه . به مهسا سلام برسون خدافظ – نه خوبم ولی باشه هر طور راحتی ، توام به هومن سلام برسون .خدافظ
کامران رفت و من تا وقتی که کاملا از اون جا دور شد جلوی خونمون ایستادم و نگاش کردم یه حسی بهم می گفت دوباره می بینمش،اونم زود! .... وقتی رفتم تو مهسا چشماش گرد شده بود – این کی بود رسوندت؟ - به نظر تو کی بود؟ - نگو کامران که اصلا باورم نمی شه!-چرا اتفاقا خوده خودش بود . مهسا همچنان با چشمای بهت زده بهم خیره شده بود و من که برق خوشحالی تو چشمام می درخشید و لبخندی که واقعا کنترلش دسته خودم نبود... وای خدااااا باید همه چی رو براش تعریف می کردم مطمئنم اون موقعه می فهمید چه حالی دارم!
مهسا رو گوشه ای نشوندم و خودمم رو به روش نشستم تا همه چی رو براش بگم البته نشستن که فقط برای چند ثانیه ی اولش بود موقع تعریف کردن از ذوق و شوقم حتی لحظه ای نمی تونستم آروم بشینم و بالاخره با کمکه دست و پا و چشم و... یا به قوله خودمون کاملا رنگی همه ی چی رو براش توصیف کردم وای مهسا نمی دونی!!!!! نگاش یه جوری بود انگار با همیشه فرق می کرد....انگار خیلی مهربون تر از همیشه بودخیلی زیاد....نمی دونی چقد تحویلم گرفت!
تو همون حال یدفعه آروم گرفتم و رو به روی مهسا نشستم:بعد از همه ی اتفاقای که از اولین باره دیدنش افتاد حالا می تونم به جرات بگم دوسم داره....ولی.... ولی هنوز نتونستم به این دوست داشتنش جهت بدم.... یعنی نمی دونم از روی یه دوستیه ساده اس یا اونم همون جوری که من.... تو چی فکر می کنی؟ مهسا شونه هاشو بالا انداخت و گفت:باور کن نمی دونم اخه کامران خیلی مهربونه آدم نمی تونه این طور رفتاراشو به حساب چیزه خاصی بزنه ولی از یه طرف دیگه انقدرام به نظرم عادی نمی یاد چون اونطوری که با تو برخورد می کنه حتی با آیلین که انقد باهاش جوره هم نمی کنه –وای مهسا به خدا از امید الکی خسته شدم....از این هر دفعه با یه نگاه اونا یا یه لبخنده ساده شون می شینیم و واسه خودمون می بریم و می دوزیم آخرشم... این دفعه دیگه نمی خوام چیزی رو پیش بینی کنم، هیچ چیز! اینو گفتم و از جام بلند شدم و طرف اتاقم رفتم ، اونشب خیلی خسته بودم خیلی زیاد به خاطر همین قبل از اینکه بخوام به اتفاقای اون روز فکر کنم خوابم برد .
فردای اون روز منو مهسا خونه ی خاله اینا رفتیم و من مامان و بوسیدم و جلوی همه ازش معذرت خواهی کردم ، مامانم مثل همیشه خیلی زود منو بخشید و بغلم کرد ولی همه ی این خوشحالی برای چند لحظه بود چون مامان گفت:سهیلا خانوم من هنوزم سر حرفم راجبه پیمان هستما! من دیگه واقعا مونده بودم که چی باید بگم ولی خیلی دلم می خواست بگم منم سر حرفم راجبه کامران هستم که اونوقت دوباره همه چی از اول شروع می شد ، مهسا یدفعه به کمکم رسید و گفت:مامان جون اون با من! من خودم راضیش می کنم فقط یکم وقت می خوام ، اگه بتونی این برنامه رو بندازی برای تعطیلاته کیریسمس که ما می یایم ایران خیلی خوب می شه تا اون موقعه منم.... یه چشمک به مامان زد و خندید . زیر لب کلی بد و بیرا به مهسا گفتم....خدا لعنتت کنه مهسا آخه این چی بود گفتی؟مثلا درسش کردی؟.... مامان پیشنهاد مهسا رو قبول کرد و دیگه راجبه پیمان حرفی نزد مهسا رو یه گوشه بردم و گفتم:می شه بگی این پیشنهاد و از کجات درآوردی ؟ - مگه بد بود؟ - نه واقعا عالی بود.....مهســــــــــــــــــا!آخه این چی بود تو گفتی؟مگه ما نمی خواییم کیریسمس بریم کنسرت کامران و هومن؟ - چرا!می ریم – شما که با مامانت برنامه ی ایران رفتن چیدین دیگه چطوری بریم کنسرت؟ - اهااااا تو مشکلت اونه؟!....خواهرم خودتو ناراحت نکن ما که بلیط گیرمون نمی یاد و به خاطر همین نمی تونیم بریم ایران . بعدم خندید و گفت:درسته؟ فکر بدی نبود تا یه مدتی از شر این پسره می تونستم راحت شم اگه مهسا اینو نمی گفت مامان حالا حالا ها دس از سرم بر نمی داشت!
اون روز مامان درست و حسابی با من آشتی کرد وهمراه ما به خونه اومد البته بعد از اون ماجراها مدت زیادی پیشمون نموند و با این که برای هر سه مون خیلی سخت بود چند روز بعد به ایران برگشت و دوباره منو مهسا تنها شدیم
چند وقتی گذشت،هفته ی اخر سال بود و چیزی به کیریسمس نمونده بود منو مهسا هم به خاطر مشتریای زیاد خاله و البته به خواسته خودمون بیشتر وقتمون رو توی ارایشگاه می گذروندیم . خاله مدام از برنامه ی ما برای تعطیلات کیریسمس و رفتنمون به ایران می پرسید و ما هر بار خودمونو مشتاق نشون می دادیم و می گفتیم که حتما می ریم
یه روز که منو مهسا پیشه خاله بودیم و باهم حرف می زدیم خاله گفت:راستی بچه ها کامران و هومن می خوان برای یکی دیگه از اهنگاشون ویدیو درست کنن من:جـــــــــدی می گی خاله جون؟!واقعا؟! – اره... اخه تا چند وقته دیگه سر گرمه کنسرتاشون می شن به خاطر همین می خوان زودتر کاره فیلم برداریه این ویدیو شونو تموم کنن ، چند روزه پیش کامران به من زنگ زد و بهم گفت اتفاقا گفت که این دفعه هم شما دوتا رو با خودم ببرم که گفتم نمی تونید بیاید . مهسا:اِاِاِاِ....خاله جون؟!برای چی ما نباید بیایم؟ خاله:آخه فیلم برداری چند روز قبل از کیریسمسه....منم گفتم چون شما می خوایین برین ایران حتما اون موقعه درگیره کارای خودتونید و وقت نمی کنین . من:نه خاله جون ما که کاری نداریم خواهش می کنم بذارید ما ام بیایم دیگه! خاله: باشه عزیزم اگه واسه خودتون مشکلی نیست من که حرفی ندارم.دیگه وقته تعطیل کردنه آرایشگاه بود و ما باید برگشتیم خونه که خاله گفت:فقط......یه چیزی می خواستم بهتون بگم . مهسا:جونم خاله؟ - راجبه اومدنتون با من اصلا به مامانتون حرفی نزنید....آخه....من بهش قول داده بودم که دیگه این جور جاها که کامران و هومن هستن شما رو نبرم....ولی من که می بینم شما انقد اونا رو دوس داریم دلم نمی یاد تنها برم!منو مهسا پریدیم بغل خاله و بوسیدیمش من:آخییییی خاله جونم الاهی قربونت برم که انقد مهربونی
چیزی تا روز فیلم برداری نمونده بود و ما باید خیلی زود خودمونو اماده می کردیم ، این یه فرصته خیلی خوب بود و از اونجایی که فیلم براداری تو یه ویلا کنار دریا انجام می شد و با شهر فاصله ی زیادی داشت ما باید شب همون جا می موندیم و این خیلی خوشحال کننده بود
از تو گذشتن سخته
با تو نبودن درده واسه من!
زنده بودنم مرگه
بدون تو و عشقت واسه من!
وجود من مال تو
قلب تو هم مال من عزیزم


